به خاطر علاقه مامانم توی جونیش به آهنگ های سیاوش از طفولیت همه آهنگاش رو گوش دادم و حتی در یک مورد در سن ۳ سالگی آهنگ نقابش رو خوندم و فیلمش هم موجوده :)))) حالا آهنگ بارونو دوست داشتی رو داشتم گوش میکردم که یهو فهمیدم الان ۲۰ و اندی ساله که یک تیکه از آهنگ رو نمیفهمم و نمیدونم چی میخونه. تا اینکه سرچ کردم و دیدم میگه پرسه پاییزی ما مرداد داغ دست تو. نمیدونم این همه مدت چرا سرچش نکردم :")))
یا دنیا واقعا اینقدر مسخره اس یا من امروز قراره از غم بمیرم.
+چرا همه جا خاموشه؟
-برقا قطعه
+چرا برقا قطعه؟
-چون گاز کمه
+پس اونایی که توی دبستان و جغرافیای راهنمایی خوندیم چی بود؟
- :))))))
+آب چرا قطعه حالا؟
-چون برق قطعه.
اون همکلاسیم که مذکور بود رو یادتونه؟ همونکه باهم یکجا قبول شده بودیم. امروز دیدم روی پروفایلش عکس دست خودش و یکی دیگه اس با انگشتر :))))))))) حالا ایشالا از این به بعد از ادما بکشه بیرون و به زندگیش برسه.
بعد سال بوقی اینجا هم داره برف میاد. همه به سمت جنگل هجوم میبرن و من نشستم توی خونه دارم آهنگ برف میلاد درخشانی رو گوش میدم و به بیرون نگاه میکنم که توی ۳ ساعت چجوری همه جا سفید شده. دلم میخواست منم میرفتم جنگل ولی هیچکس نباشه و فقط توی برف راه برم.
اینقدررررر بی حوصله و عصبیم که از دست خودم خسته شدم. یک حالت کریختی شدید دارم. من مطمئنم برم دکتر یک کیسه پر بهم قرص میده. چند وقت پیش ماه داشت علائم اسکیزوفرنی رو میخوند. دیدم همش رو دارم. از هرچی تکمیل نباشم از نظر بیماری های روان کاملم.

عالی عالی عالییییی. اینقدر که وقتی داشتم نگاه میکردم دلم نمیخواست تموم بشه. فیلم یه جاهایی امیدوارت میکرد که الان بدبختی تموم میشه و همه چی اوکی میشه اما میدیدی خیال باطله و بدبختی قرار نیست تموم بشه. البته اینو یک ماه پیش دیدم ولی خیلی دوستش داشتم.

فیلم داستان زندگی کریستی براونه و دنیل دی لوئیس بخاطر بازی در این فیلم اسکار گرفته :) فیلم درامه و اگر حالتون خوب نباشه به گریه خواهید افتاد. مثلا سکانسی که براون به پزشکش ابراز علاقه میکنه و اونم میگه قراره چند ماه دیگه ازدواج کنه برام خیلی تلخ بود. فیلم تلخ ولی قشنگی بود. سرنوشتش میتونست خیلی بد باشه. البته نمیشه منکر سختی ها و تحقیر هایی که بخاطر معلولیتش داشت شد. وجود استعداد ذاتی در کنار مادری که با همه سختی ها حمایتش میکرد و همیشه دوستش داشت و متوجه کوچکترین تغییر رفتار های پسرش بود هم در موفقیتش بی تاثیر نبود.
سه تا فیلم دیدم و خوشبختانه هر سه تا فیلمای خوبی بودن :)
من میروم ز کوی تو و دل نمیرود
خیلی عصبی شدم. سریع عصبی میشم و فریاد میزنم. همین یک ساعت پیش از شدت عصبی شدن گریه کردم. نمیدونپ چرا اینقدر حساس شدم و سریع واکنش نشون میدم.
همه ما به نوعی بدبختیم. پس اگر کسی گلایه میکنه شعور داشته باشیم و نگیم من بدبخت تر از تو هستم و تو چرا مینالی؟ اگر حرفی برای همدردی نداریم لااقل گوش شنوا باشیم فقط.
دوتا وبلاگ خوندم که متاهل بودن. واقعااااا هیچوقت نمیخوام کسی بیاد تو زندگیم :/ همه چی اولش قشنگه ولی وقتی نوشته های کسی که توی زندگی و رابطه است رو میخونی وسط بدبختیات حس میکنی این یکی رو شانس اوردی :)))
بابام واقعا عجیبه. یا به بیان بهتر درکی از موقعیت ندارد. امشب اومده خونه و میگه یکی از دوستاش امروز ایست قلبی کرده و فوت شده. میگفت من همیشه توی واتس آپ براش ویدیو میفرستادم. بعد از یک ربع صحبت از بی وفایی دنیا برگشته میگه به گوشیش زنگ بزنم؟ :/ خب اخه به این چی میگن. اصلا زنگ بزنی ب اون بنده خدا های داغدار چی بگی؟ تازه به گوشی بچه ها و زنش هم نههههه به گوشی خود مرحوم -_- واقعا گاهی شک میکنم که ۵۰ و خورده ای سنش باشه. راستی هنوزم قهریم :)
فیلم دایره جعفر پناهی رو دیدم. فیلم توی دوره اصلاحات ساخته شده و داشت زندگی زنان بدون مردان رو در اون دوران نشون میداد اما کاملا واقعی. نمیدونم چرا امشب مشستم و بجای فیلم آخرین دوئل اینو دیدم اما خیلی غمگین تر شدم. بجز مائده طهماسبی( توی یک سکانس خیلی کوتاه) و فرشته صدرعرفایی هیچ بازیگر شناخته شده ای نداشت. قبلا هم فیلم تاکسی که توی دوران ممنوع الکاریش ساخته شده بود رو دیدم و از اون هم لذت بردم. بنظرم پناهی رسالت رو بعنوان هنرمند انجام داده. شاید به تلخی درمیشیان نشون نده اما واقعیت رو میگه و با اینکه ناراحتت میکنه اما باید بپذیریش.
بقول جناب نعمت الله در زندگی لحظاتی هست ک شما فقیر نیستی ولی پولی هم ندارید. اگر وضعم به بدخیمی زندگی بهرام رادان توی بی پولی نیست ولی کامل میفهمش و اگر سه ماه پیش به تلاشش برای بدست آوردن پول میخندیدم الان درکش میکنم :"|
دیروز سگ کشی رو دیدم. نمیدونم چرا نمیتونم با سبک بیضایی ارتباط برقرار کنم. توی کل فیلم فضای خاکستری حاکم بود خیلی از سکانس ها به تحولاتی که اون زمان بوده اشاره میکرده. بارز ترینش اونجایی بود که گلرخ کمالی توی ماشین خاوری متوجه شد ناصر معاصر آپارتمان رو فروخته و یهو وسط خیابون از ماشین پیاده میشه و از وسط خیابون به خونه اش نگاه میکنه و به سمت اون را میوفته. همه ادمای توی خیابون کاپشن خاکی تنشون بود و همه خانم ها چادری بودن. غیر از گلرخ کمالی که یک پالتوی فوتر بلند قهوه ای و یک شال قهوه ای داشت. فیلم خوبی بود. بیشتر استعاره ای بود فکر میکنم. دیگه فهمم همینقدره : )
انگشتم درد میکنه. پماد زدم و دورش پارچه بستم و با آتل بستمش. با بابام حرفم شده و دو روزه که قهریم. ترجمه رو تحویل دادم و بعد دو روز هنوز ۱۰۰ تومنی که مونده بوده رو نریخته. بهش پیام دادم و یادآوری کردم. حالمم گرفته است و حوصله ندارم.
پر هام امروز ریخت. امروز ساعت ۷ غروب مامانم نوبت آندوسکوپی داشت. من از ظهر داشتم خدا خدا میکردم ک آشنا توی مطب دکتر نباشه ی وقت. اما در بدو ورود استاد محبوبم همون ردیف اوللل نشسته بود. منم تا دیدمش فشارم افتاد و رفتم سلام کردم بهش و اونم سلام کرد ولی فکر میکنم بجا نیاورد. تا تایمی ک بره من فشارم افتاده بود. فکر کردم الان ازم میپرسه عح خانم فلانی مگر ترشد نبودید اینجا چ کار میکنید :))))) اما خب جاش نبود. بعد تازه یک در هزارم فکر نکنم بجا آورده باشه. ولی برخورد تصادفی بدی بود. من آخرین بار برای امتحان شفاهی و اردیبهشت دیده بودمش و طبق محاسباتم قرار نبود حالا حالا زیارتش کنم :)
توی سریال به کجا چنین شتابان یه قسمت بود که مادربزرگ بابک حمیدیان بهش میگفت من همسن تو بودم تا نصف شب بیدار بودم و کتاب میخوندم و شعر حفظ میکردم. الان دارم فکر میکنم چقدر عمرم تباهه. من حتی انتظار مفید بودنم ندارم، ولی کاش حداقل میدونستم چی خوشحالم میکنه و از زندگیم لذت میبردم.
ی تکست بود که میگفت چون نمیدونی باید با زندگیت چیکار کنی پس میری ارشد میخونی. الان دارم فکر میکنم علت اینکه میخوام ارشد بخونم فرار از آینده است. شاید ترسناک تر بشه...
من یادمه پارسال اینقدر پولکی نبودم. الان خیلیییی فکر پولم. دیگه نمیخام واقعا. بعنوان یک کار خیلییی احمقانه ای که انجام دادم این بود که ترجمه یک کتاب شیمی رو قبول کردم. کتابه ۴۰۰ و خورده ای صفحه بود. من گفتم فعلا ۲۰۰ صفحه اش رو اوکی میکنم و بقیه اش بعدا باشه. حالا طرف برای همین ۲۰۰ صفحه فکر میکنی چقدر گفته؟ ۳۵۰ تومن :)))) خیلی مسخره اس. بعدش نشستم با خودم فکر کردم. دیدم واقعاااا کارم احمقانه بود. طرف خیلی راحت میتونه اینو به نام خودش چاپ کنه. حالا بقیه میدن ترنسلیت براشون ترجمه بزنه اما من میشینم واو به واو ترجمه رو چک میکنم و پدرم درمیاد. چرا باید اینکارو انجام بدم؟ چون گاومممم. میخوام ۱۲۰ صفحه ک تموم شد بدم بهش و بگم من انجام نمیدم و تماممم. خسته شدم از این وضعیت.
امروز تولد اقای صحت میباشد :) آدما دو دسته ان. یا ساخته های صحت رو دوست دارند یا اصلا ... نزارید بگم :))))
دلم ویفر موزی با پوسته سبززز میخواد :/
تن خسته سوی خانه دل خسته میکشم...
امروز یک موقعیت کاری رو رد کردم چون حقوقش ۸ تومن بود و اگر با پول رفت و امد(بدون هزینه های دیگه) میخواستم جساب کنم تهش برام ۴ تومن میموند. میدونم ادم باید از ی جایی شروع کنه ولی خدایی ۴ تومن خیلیییی کمه.