عح علیرضا عصار میلاد درخشانی رو اورده برنامه اش :)))) گذاشتم تو سیو مسیجم که بعد اخرین امتحانم ببینم.
فکر کنم در جهان موازی دارم از رابطه تموم شدم مووآن میکنم :))))) اخه از دیشب رو مود آهنگای معینم.
ی زمانی برای اینکه شارژ میخریدیم باید میرفتیم سوپرمارکت و میگفتیم یه شارژ دو هزارتومانی همراه اول بدهید لطفا و اونم دو هزار و هفتصد تومن میگرفت و یک تیکه مقوای کوچکلوی آبی بهمون میداد ک باید با ناخن میوفتادیم به جونش تا کد رو بخونیم. اما الان به راحتی با اپ شارژ میکنیم و خبری از اون بدبختیا نیست :)
دیشب شبکه نمایش داشت کینه میداد. از بچگی از این فیلم خیلی میترسیدم. گفتم حالا ک بزرگ شدم بزار نگاه کنم ببینم بازم میترسم. و دیدن بعلهههه واقعا میترسم :))))) تازه اینا کلشو سانسور میکنن ولی من بازم میترسیدم. اینی ک دیشب پخش شد با اونی ک من بچگی دیدم فرق داشت و شاید دیشبیه اصلا ب اندازه اون ترسناک نبود ولی بازم بنده ترسیدم -_-
دل دنیا رو خون کردی پاشایی هم از صبح تو مخم پلی شده :))))) من یه چیزیم هست واقعا :)))))
حس میکنم شکست عشقی خوردم. از دیشب اهنگ سنگ صبور چاووشی و قاب عکس خالی سیروان رو هی پلی میکنم. واقعا عجیبه. جدا عجیبه. چرا اینطوری شدم :))))))
نمیدونم تغییرات هورمونیه یا تاثیر فصلیه یا بخاطر امتحاناست یا هر اشغالی که هست ولی جدیدا دارم به چیزایی برخلاف عقایدم فکر میکنم. باید یه غلطی علیه این افکار بیهوده بکنم.
تحصیلات به هیچ عنوان براتون شعور نمیاره. حتی اگه توی ی دانشگاه سطح بالا تحصیل کنید. حتی اگه ته مدرک تحصیلی رو داشته باشید. اینو به چشم خودم دیدم و بهش معتقدم. متاسفم برای کسایی ک فکر میکنن چون در دانشگاه تاپ درس خوندن هرجور میخوان میتونن رفتار کنن و هر لفظی رو بدون مراعات استفاده کنند.
قبلا ی کانالی رو فالو میکردم که یکی از تگ هاش داماد مامانم بود =)))))) یکی از داماد های احتمالیش هم میلاد درخشانی بود :))) واقعا از سلیقه اش خوشم اومده بود :)))♡
دیروز برای امتحان انقلاب رفتم تقلب کنم و گفتم از روی برگه کناریم جواب تستیا رو بنویسم. شاید باورش سخت باشه ولی همونم نتوتستم. اینقدر ضایع نگاه میکردم ک مراقبه متوجه شد و چپ چپ نگاهم میکرد :/ همچین ادم بی استعدادی هستم.
امروز سر جلسه امتحان فهمیدم که استاد انقلابه بصورت رندوم فامیل استادی ک امروز باهاش درس تخصصی امتحان داشتم میشه. نمیدونم چ انفعالی توی مخم اتفاق افتاد ک ب استادم گفتم میشه سفارش منو به فلانی بکنید نمره ابرومند بهم بده :)))) استادمم گفت اتفاقا میگم بندازتت :))))
دو روز پیش و امروز ناهار نیمرو خوردم و کبدم دیگه جوابگو نیست. کلا زیاد نمیتونم تخم مرغ بخورم و حدود ۵ سالی یا بیشتر میشد ک دیگه خوردن نیمرو رو ترک کرده بودم ولی از پارسال بخاطر حجم درسا مجبور ب خوردن مجدد نیمرو شدم و فکر کنم دیگه وقتشه ترکش کنم تا ببینم کی دوباره معتادش میشم
ذهن من دو تا کانال داره الان. یک کانال اسم رنگا و ویژگی رنگ ها و ساختار رنگای قرمز و ابی و کوفت و زهرماره. ی کانال داره درمورد نهضت ملی شدن صنعت نفت و قیام شیخ خزعل و اون یکی بلند شد چرا کشتنش و اینا حرف میزنه. دیوونه دارم میشم @.@
کاش فردا بشه و زودتر این دوتا امتحان کوفتی رو بدن و خلاص بشم.
دارم روانی میشممممممم. خدایا چرا منه احمق انقلاب رو مجازی برنداشتم؟؟؟ اصلا چرا ترم تابستون نگرفتمش؟؟؟ دیگه نمیتانم. از دوشنبه دارم میخونمش و هنوز تموم نشدهههه و اینقدری ک اینو دارم میخونم امتحان تخصصیمو ک همون روز دارم نخوندم. دوست دارم زودتر این بازی کثیف تموم بشهه.
یجوری بابام هرسال ما رو مجبور میکنه ک تولدش رو تبریک بگیم ... عزیزم بسه دیگه بزرگ شدی. چرا اینقدر برات مهمه اخههه. بخدا من هرسال سعی میکنم کسی نفهمه ک ی سال پیرتر شدم و یادشون بره تولدمه. حالا این هرسال میگه صبح ک از خواب بیدار میشم باید بیایید ماچم کنید و بهم تبریک بگید :/ واقعا هرسال برای روز پدر و تولد پدر عزای عمومی دارم از دست این مرد
انتخاب رشته کوفتی تموم شد. دیروز دوبار ویرایشش زدم. ی رشته تو بهشتی رو حذف کردم چون ینفر بهم گفت باید خیلی ادم خفنی باشی ک بری اونجا :)))))) بقیه رو چیدم و اخر همه تهران ها علم و صنعت گذاشتم ک احتمال خیلی قوی بیارمش. بعد اون اصفهان رو زدم. نمیدونم چی بشه ولی شهریور مشخص میشه کجا باید برم. دلم میخواد همین خراب شده باشم و با استادای نفهمم سروکله بزنم و از نداشتن امکانات ناله کنم =((((
یجوریم. خیلی بی حالم. همیشه خوابم میاد. در حالی ک الان فرجه اس و باید درسا رو ب ی جایی برسونم ولی همیشه ذهنم خسته اس و همراهیم نمیکنه. صبحا ساعت نه و ربع بیدار میشم و ساعت ۱۲ باز خوابم میگیره.
انتخاب رشتمو هنوز انجام ندادم و احتمالا امروز انجامش بدم. نمیدونم چی میشه. هرچی میخواد بشههه فقط خلاص شم. خسته شدم از این همه فکر کردن.
دیشب خواب دیدم میخوام برم بلاد کفر و فساد کنم :)))))
باورتون میشه اگه این موقعیت پارسال پیش میومد من بی درنگ میکندم و میرفتم؟ نمیدونم ولی حس میکنم هرچی سن ادم بیشتر میشه، پیر تر میشه، وابسته تر میشه و هضم تغییرات براش سخت تره. هنوز انتخاب رشته نکردم. هرلحظه به پاییز فکر میکنم و به این فکر میکنم و تو خوابگاهم و اوضاعمم خوب نیست. دلم نمیخواد برم...
بنظرم اینکه همدیگر رو "زن" خطاب میکنن واقعا اداییه یکم. اوکی، تا یه مدت جالب بود ولی الان دیگه...
از اینکه برم خوابگاه میترسم. از موقعیت جدید میترسم. از ادمای جدید میترسم. نمیخام هیچی عوض شه ...
اون دکتره جمعه ی نصیحتی بهم کرد و خواستم ک بنویسمش. گرچه سن من از این مسخره بازیا گذشته، ولی انسان ممکنه هر لحظه از زندگی پاهاش سُر بخوره. منم از این قاعده جدا نیستم. گفت همیشه جوری رفتار کن که اگر پدر و مادرت هم اونجا باشن همونجوری رفتار میکنی. یعنی اگر جای دیگه رفتی و از پدر و مادرت دور بودی کاری ک طبق اصولت نبوده رو انجام نده. این چیزا رو ادم میدونه اما گاهی نیازه یکی بهش یادآوری کنه.
فرناز رهنما خیلی خوشگله ♡
من دیروز یک ساعت و بیست و هشت دقیقه با یک دکتری آلی، یک ساعت و پنجاه و پنج دقیقه با همکلاسیم حرف زدم. امروز دو ساعت و نیم بصورت حضوری با دانشجوی دکتری دانشگاهمون و یک ساعت و چهل دقیقه با همکلاسیم حرف زدم. توی عمرم اینقدر حرف نزده بودم با آدما و دیگه هیچ شارژ اجتماعی برام نمونده...
حالم داره بهم میخوره. انگار برام مهم نیست ولی ی استرس پنهانی دارم. هنوز تصمیم نگرفتم. بیشتر از هر زمانی دلم میخواد از تلگرام دور باشم. دیگه نمیدونم چی خوبه
به ۲ تا از دانشجوهای دکتری ی دانشگاه پیام دادم و ازشون درباره اونجا پرسیدم. فکر میکنین چی گفتن؟ گفتن نیا. تا میتونی نیا. یکیشون واقعا قانعم کرد. چون قبلش دانشجوی کارشناسی دانشگاه خودمون بود و شاید از منم زرنگ تر بود. خلاصه از هرجا میپرسم همه میگن نیا :)))))
هرچی بیشتر میپرسم گیج تر میشم. واقعا نمیتانم تصمیم بگیرم.
امروز رفتم کتاب گرفتم. ولی کتاب شده جزو کالای لوکس. مثلا سه سال پیش بابام برام آناکارنینای نشر نیلوفر خرید ۴۵۰ تومن. امروز دیدم با ترجمه حمیدرضا اتش برآب شده جلدی ۹۸۰ تومن :))))) یا مثلا شانس اوردم چهارسال پیش ابله خریدم چون شده ۹۰۰ به بالا. خلاصه ک نمیشه سراغ کتابای غول رفت.
جوابای ارشد اومد :*) خب رتبه ام در حد همون یک ماه تلاشم بود و انتظار زیادی نباید میداشتم. یکی از زیر گروه ها رتبم دو رقمی شد و بقیه زیر ۱۵۰. به خانواده گفتم شاید برم تهران. گفتن بهمون وقت بده تا تصمیم بگیریم. انگار میخوام شوهر کنم :/