امروز کتاب عامه پسند با ترجمه پیمان خاکسار رو خریدم. اینم میره کتابای دیگه تا ببینم کی حالش پیدا میشه تا بخونم. ی چیز دیگه ای ک درباره کارکردن کبدم متوجه شدم اینه که باید استرس داشته باشیم تا بخودش بجنبه. وگرنه اینطوری گلاب به روی همه اصلا ب روی خودش نمیاره که عضوی از بدنمه :)))))

دیروز کتاب کافکا در کرانه رو تموم کردم. یخورده تم نوجوان داشت بنظرم اما از همه لحاظ لذت بردم. آخرین باری که یه کتاب 600 صفحه ای رو خونده بودم دو سال پیش بود. دلم برای کافکا تامورا و اقای هوشینو و اوشیما و همگان تنگ میشه. برای اقای ناکاتا و حرف زدنش با گربه ها. چیز جالبی که توی گفت و گوی هاروکی موراکامی درباره کتابش وجود داشت این بود کهناشر کتاب توی ژاپن یه سایت زده بود تا خواننده های کتاب سوالاتشون رو اونجا از نویسنده بپرسن. دلم میخواست کاش ژاپنی بلد بودم :( دنبال فیلم یا سریالی که ازش اقتباس شده باشه هم گشتم ولی ظاهرا نبود و فقط ی نمایش ازش ساخته بودن.


دلم برای حرف زدن با جی تنگ شده. تنها کسیه ک بدون استرس میتونم بهش زنگ بزنم. اما هیچچچ وقتتت بهم زنگ نمیزنه. همیشه من باهاش تماس میگیرم. یعنی یادم نیس یبارم خودش پیش قدم شده باشه برای تماس گرفتن. شاید فردا دلمو زدم ب دریا و دست از سر این توقع داشتن برداشتم و بهش زنگ زدم.
فصل اول سریال amecican crime story رو تموم کردم. بنظرم خوب بود. مخصوصا اینکه از داستان واقعی بود. میخوام فصل دوم رو هم ببینم.
قسم و ملبورن
نگران اینک قراره کدوم دانشگاه بیوفتم نیستم اما نگران اینکه چجوری با این خانواده کنار بیام هستم
دلم میخواد مخم رو بیارم بیرون و با چکش بزنم روش و خلاص بشم. هنوز ۲۹ نشدم اما بحران ۳۰ سالگی دارم. ی زمانی خیلی جدی دلم میخواست آینده ام فقط برای خودم باشه اما الان حس میکنم نمیتونم و نیاز ب کمک دارم. حس میکنم تغییرات هورمونی باید باشه. لعنت ب هورمون....
ببخشید اما من ظرفیت صحبت کردن با کسی رو ندارم و درست میگفتی.
با احترام به تمام اسامی اما اسم ی تراپیست توی مرکز مشاوره دانشگاهمون بود که سیندرلا بود. تازه اسم مرکز مشاوره اش هم سیندرلا اس :/
همونقدر که دوست دارم تنها باشم، از اینکه کسی خبرمو نمیگیره ناراحتم. دوست دارم یکی که نمیدونم کیه بیاد و بگه کجا بودی تا حالا؟ خب حالا دیر نشده. پاشو باهم حرف بزنیم و دلی از عزا دربیاریم. بعدش که کلی صحبت کردیم بره و دیگه پیداش نشه. از اینایی ک یسال ی بار ظهور میکنن ولی همچنان صمیمی هستن. اصلا همچین دوستی وجود داره؟ فکر نمیکنم. یاد یه اپیزود پادکست عبدی پور افتادم. ی تیکه اش میگفت ی یاروی مثلا مکزیکی ک پیشش ب همه کارات اعتراف کنی پیدا بشه و بعدش یارو بره و دیگه پیداش نشه. البته دقیقا یادم نیست چی گفته بود اما ی همچین چیزی توی ذهنم مونده.
فیلم دو فرشته مثل لامینور درباره موسیقیه. بنظرم دو فرشته به مراتب از لامینور بهتره. با امکانات سال ۸۱ بازم خوب دراومده. اما لامینور به دلم ننشست. سنتوری خیلی خوب بود اما توی لامینور بی حوصلگی و کلافگی و درماندگی مهرجویی مشخص بود. یه نکته جالب درباره دو فرشته این بود ک تنبور توی فیلم رو پورناظری میزد. البته فقط ی سکانس صدای تنبور میومد. تنبور برای من انگار صدایی از عالم غیبه. همیشه با شنیدنش جادو میشم. در مقام دوم کمانچه است که برای من حزن انگیزه. همیشه با شنیدنش قلبم فشرده میشه. بعدشم تاره. چرا اینقدر تخصصی شد یهو :))))
تئاتر جوجه تیغی بهرام افشاری رو دیدم. قبلا ی تیکه ازش رو توی یکی از کانالا دیده بودم. امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم و دیدم. خیلی خوب بود. فقط یخورده گنگم. تا حالا تئاتر ندیدم و همیشه توی ذهنم بود ک نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. بنظرم خیلی لایه لایه و عمیق باید باشه. نقد اجرا کار من نیست و وقتی پلی کردمش به خودم گفتم فقط نگاهش کن :)
پرتقال خونی هم دیده بودم. نمیدونم چرا ولی حس میکردم فریبرز عرب نیا توی این فیلم هم همون ابواسحاق بود :'))))) ولی نیوشا ضیغمی افتضاح بود. داستان فیلم هم خیلی دم دستی بود تا جایی ک وقتی حامداد بهداد پیشنهاد کافی شاپ داد من آخر فیلمو حدس زدم.
فیلم the hunt، دو فرشته، murder memories و دماغ رو دیدم.
پ.ن: این فیلما از هر نظر هیچ ربطی بهم دیگه ندارند :/
امروز صبح خواب دیدم که منتظر اخرین امتحانمم و ی هفته براش فرجه دارم. همینطوری داشتم فیلم میدیدم و ولگردی میکردم( کارایی ک در واقعیت این روزا انجام میدم) ک یهو یکی از بچه ها یادم انداخت قبل آخرین امتحان ی امتحان دیگه ای هم دارم و من یادم رفته بود. امتحانه هم شیمی دارویی بود(نچسب ترین درس). من فکر میکردم ی روز براش فرجه دارم تا اینک همون نفر گفت فردا امتحانه. مثلا ۱۴ ساعت دیگه امتحان بود. داشتم تو خواب از استرس فشرده میشدم و گفتم میرم سر جلسه حضور میزنم اما واقعیت رو ب استاد میگم ک ی وقت دیگه ازم امتحان بگیره تا اینکه یادم اومد من این درسو ۲ ترم پیش پاس کردم و از خواب پریدم :)))) خواب بی مزه و چرتی بود.
دیروز خودمو با ترازو دیجیتال وزن کردم. ۶۲ کیلو بودم. چاق تر شدممممم -_- میدونم چاقم و باز هم همون کارایی ک نباید رو ادامه میدم
عیاری توی مصاحبه اش ی قصه غمگین تعریف کرده بود: میگفت ی دختر ۱۴ ساله عاشق فردین میشه. باباش رو مجبور میکرده زیرپوش سفید بپوشه، موقع غذا خوردن پیاز رو با مشت براش بشکنه ، بصورت سنتی روی زمین غذا بخورن و موقع ناهار هم فیلم های فردین رو ببینن. باباهه یکاری میکنه ک دختره فردین رو ببینه. اما دختره فردینی رو میبینه ک پیر شده و شباهتی ب فیلماش نداره. دختره از اینکه فردین اینقدر عوض شده حالش بد میشه همونجا و راهی بیمارستان میشه. عیاری میگه میخواستم ازش فیلمی بسازم ک فردین نقش خودش رو بازی کنه اما فردین مرد و نشد ک بسازمش.
امروز بعد مدت ها پاشدم رفتم بیرون. در واقع مامان میخواست بره دکتر و برای اون رفتم. برگشتنی ی ماگ خریدم ک ۲۶۵ تومن رفت تو پاچم. خب اصلا طرح دلخواهم نبود و همینطوری انتخابش کردم. امروز فهمیدم رفتارم توی جمع یخورده عجیبه. مثلا ب کف خیره میشم و نمیتونم مستقیم ب آدما نگاه کنم.
امروز فهمیدم خیلی پیر شدم. ۱۰ دقیقه از تمرین گذشته بود ک تپش قلب گرفتم و خیس عرق شده بودم. یا اینکه امروز ب یکی پیام دادم و بعدش کلی استرس گرفتم ک نکنه کار بدی کردم. یا اینکه هی مکالمات دو ماه پیشم توی ذهنم پلی میشه و هی میگم وای این تیکه چ زری بود من زدم و اصلا دیگه روم نمیشه ب اون طرف بخوام زنگ بزنم. فکر میکنم قبلا رهاتر بودم.
الان ۵ هفته ای میشه ک یکشنبه های خیلی فرهنگی دارم :)))) بخاطر برنامه ۳۵ میلی متری جناب جیرانیه. نمیخوام ب شخصیت خودش و مهمانانش کاری داشته باشم. فقط از شنیدن مصاحبه ها لذت میبرم. چیزی ک یخورده اذیتم میکنه اینه ک بنظر میرسه بخش هایی از مصاحبه سانسور میشه یا اینکه خود جیرانی خیلی وسط حرف طرف مقابل میپره و اکثر حرفا نصفه میمونه.
خیلی پهن شدم. میخوام برم پیاده روی ولی خیلی شلوغه. میخوام ورزش کنم ولی عرق میکنم. همیشه نشستم و هر روز به پهنام اضافه میشه...
یک ماهه که پام رو از در خونه بیرون نزاشتم. هیچکسی رو هم ندیدم. با بیرون نرفتن مشکلی ندارم و دلم میخواد تا ابد گوشه تختم بپوسم.
امروز انیمیشن inside out رو دیدم. فهمیدم احتمالا غم و شادی من هم مثل رایلی توی ذهنم بصورت ناگهانی وارد حافظه بلند مدتم شدن و توی مرکز نیستن ک من اینطوریم. حالتایی ک رایلی با از دست دادن غم و شادی تجربه میکرد خیلی برام آشنا بود. انیمیشن قشنگی بود.
دو تا فیلم کره ای دیدم. Oldboy و پارازیت. اولی واقعا افتضاح بود. بزور تمومش کردم. اما دومی خیلی خوب بود. بنظرم قوی بود و داستان خوبی داشت.