۷۰۰ تومن دادم از دارکوب مانتو سفارش دادم. امروز ک رسید دیدم بهم نمیاد و رنگشو دوست ندارم. توی سایزشم نوشته بود قد جلو ۱۰۶ و پشتش ۱۰۸ ولی من ک پوشیدم تا روی زانوم شدم. واقعا پشیمونم. کاش بجاش کتاب میخریدم :(((((

+ تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:5 نويسنده |

غمناک نباید بود

از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی

خیر تو در این باشد

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:48 نويسنده |

مشکل فیلم عامه پسند این بود ک فهیمه بجای اینکه کافی شاپ میزد باید میرفت سالن زیبایی میزد تا پولا رو گونی گونی میبرد به خونه اش :)))))) البنه فکر میکنم خوش به این نکته توی سکانس پایانی پی برد و برای همین از بوتاکس پیشونیش منصرف شد. چون خیلی دیر این موضوع رو فهمید :))))))))) ولی جدا از شوخی فیلم بدی نبود.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:18 نويسنده |

بقول ستار اشکی شده چشم به در دوخته ام

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:40 نويسنده |

دوباره یاد این افتادم که با هر صفحه از کتاب مرگی بسیار آرام چقدر بغض کردم و تهش به گریه افتادم.‌‌..

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:26 نويسنده |

قدیما وقتی که جوون تر بودم، اگه یکی ازم تعریف میکرد خیلی ذوق میکردم و انگار که یه حس خوشحالی عجیبی توی وجودم پیدا میشد. اما الان سالهاست اون حس رو پیدا نمیکنم. اگه ام کسی پیدا شه و ازم تعریف کنه مات نگاش میکنم ک اصلا با منه یا ن. اگه با من باشه بهش لبخند میزنم و تشکر میکنم. اما اون حس دیگه نیست. فکر کنم برای پیریه...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:54 نويسنده |

درست کردن کاغذ دیواری چرت ترین کاری بود ک توی مدرسه میکردیم. بعدشم مال همه رو میچسبوندن ب دیوار و هی باید حرص میخوردم ک چرا اینقدر بی هنرم.

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:56 نويسنده |

امروز مامان توی حیاط مار دید و زنگ زدیم آتیش نشانی. واقعا باورم نمیشد برای همچین موضوعی آتش نشانی بیاد. اما اومد :)))))))

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:23 نويسنده |

هر عدد لواشک پذیرایی میانگین ۶ گرم قند داره و من میانگین روزی ۳ تا میخورم. یعنی ۱۸ گرم قند‌. عدد بزرگیه. باید ب روزی یدونه برسونمش.

+ تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:47 نويسنده |

دوشنبه امتحان خیلی مهمی دارم. از طرفی امتحان دیروزمو خراب کردم. ذهنمم خسته اس. میترسم ک گند بزنم...

+ تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:0 نويسنده |

امروز هوای ابری و بارونی بود. توی اردییهشت واقعا این هوا خیلی خوبه اما مثل همیشه صبح دل انگیز بهاریم رو با امتحان شروع کردم. بعدش یکی از دانشجو های جامعه شناسی بهم ی پرسشنامه داد که برای موسیقی بود و اینکه چ موزیکی گوش میدم و بیشتر به چه سبکایی علاقه دارم‌. اولین باری بود ک یکی از علاقه ام میپرسید. ولی بنظرم پرسشنامه اش یه اشکال اساسی داشت. توی لیست خواننده های مورد علاقه شماعی زاده و قمیشی نبودن 💔

+ تاريخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:3 نويسنده |

نمیتونم فاز ادمایی که اهنگای مازندرانی گوش میدن رو درک کنم -_-

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:29 نويسنده |

توی وضعیت سفید، سکانسی که عید شده بود و همه خانواده با این وجود که قهر بودن دور هم جمع شده بودن رو خیلی دوست دارم. اون سکانس یه آهنگی ام داشت: به در دل نزنین قفل و کولون/که یه روز یکی میاد از آسمون/حالا عشق درد داره یا آسونه/ اینا رو کی میدونه کی میدونههه :)

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:19 نويسنده |

نزدیک خونمون ی مدرسه ابتدایی پسرونه اس. هر ظهر ی پسر بچه با صدای انکرالاصواتش میاد و اذان میگه -_- نمیدونم کی قراره این حقیقت رو بهش بگن ک صداش خیلی زشته. بخدا گوشمون خراش برداشته.

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:3 نويسنده |

من تک تک کلمات و جملات رو انالیز میکنم و همیشه حس میکنم ادما از گفتنشون منظوری دارن. مثلا همین پیام همکلاسیم. قطعا میدونم روی هر کلمه اش فکر کرده و از هر کدومشون منظوری داشته و حتی قراره بابت اینکه بهش یاداوری کردن جزوه مو بیاره پشت سرم حرف بزنه.

+ تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:53 نويسنده |

بهش پیام دادم این هفته که میایی جزوه منو ک از ترم پیش دستت مونده برام بیار. جواب داده اره یادم بود نگران نباش میارمش برات =))))))

+ تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:35 نويسنده |

من واقعا دارم پیر میشم. ی لحظه به این فکر کردم ک قراره ۳ سال دیگه ۳۰ سالم بشه و توده غم و شکست اومد سراغم...

+ تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:20 نويسنده |

نمیدونم چرا ولی یهویی یاد اول راهنماییم افتادم‌. اون موقع دست زدن به صورت خیلی تابو بود و حتی دخترایی ک عقد میکردن حق اومدن به مدرسه ما رو نداشتن و باید میرفتن ی مدرسه دیگه. در این شرایط دیکتاتوری یکی از بچه ها رفته بود ابرو هاشو گرفته بود. شما فکر کن اول راهنمایی، توی اون مدرسه که باید چادر سرت باشه بری ابرو بگیری =))))) یعنی محشری شده بود. مدیرمون مامانشو خواسته بود و مامانشم چون میدونست برای چی احضار شده رفت ی گواهی دکتر گرفت که ابرو های دخترم قارچ گرفته =)))))))))))) مدیره هم تعهد گرفت ازش ک دست به ابرو هاش نزنه ولی خب قارچه درمان نشد دیگه :)))))))

+ تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:27 نويسنده |

چرا جوابای ارشد نمیاد پس.... میدونم خیلی گلکاری کردما ولی هنوز ی کوچولو امیدوارم

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 17:52 نويسنده |

در دانشگاه تنها قانون جنگل حاکم است‌. باید پشت بقیه غیبت کنی چون پشتت غیبت میکنن. باید زیر اب بزنی چون زیرابتو میزنن.

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:13 نويسنده |

اون روزی که خاطراتت از آرزوهات بیشتر بشه

اون روز دیگه پیر شده قلب تو واسه همیشه

+ تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:7 نويسنده |

تاریخ میانترم، ترم و معرفی به استادم مشخص شد و من هیچکاری نکردم و اینجور ک بوش میاد حسشم نیست کاری بکنم.

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:9 نويسنده |

داشتم دنبال یه عکس از زئولیت ها برای یکی از اسلایدای ارائه ام میگشتم. یهو چشم مامانم افتاد به صفحه میگه عه اخییی، به قلاب بافی علاقه مند شدی دخترم؟ دنبال الگو میگردی؟ چقدر بهت گفتم بیا بهت یاد بدم. حالا بیا من کتاب قلاب بافی دارم کلی ام داخلش الگو داره =)))))))))

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:40 نويسنده |

چرا من بدون اینکه بیوگرافی یارو رو ببینم فکر میکردم پسر کمال تبریزیه؟ چون اون اخر اسم هر دوتا ل داره :))))))) الان دیدم اسم پسر کمال تبربزی علی نه عادل. ولی عادل بهتر بهش میومدا

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:52 نويسنده |

عح وا امروز کنکور بود ک :) امیدوارم همه به حقشون برسن و اتفاقی که باید بیوفته براشون رقم بخوره♡☆

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:39 نويسنده |

یاد دوران چت روم افتادم. یادمه سوم راهنمایی توی خطش بودم. ی چت رومی تازه باز شده بود به اسم گلبرگ چت. بعد شما فکر کن تو میایی توی چت روم که چت کنی و با ادما حرف بزنی ولی دنبال جای خلوت میگردی. بنظرم یکم متناقضه. برداشتم اینه که وقتی هدفت ارتباط برقرار کردنه، خب جای شلوغ بهتره. ولی یکی مثل من، اون موقع دنبال جای خلوت بود. خلاصه اونجا رو یکی از دوستام معرفی کرد ک ما هم میرفتیم چت میکردیم. تازه باز شده بود و کلا ۵ نفر بودیم. نمیدونم همه جا اینطوری بود یا نه، ولی کلا به کسی که چت میکرد به ی چشم دیگه نگاه میکردن. انگار صدتا قتل انجام دادی، پنجاه مورد دزدی ام کردی و هنوز پلیس نگرفتت :)))) مثلا یکی از دوستام تا سه سال بعدش میگفت تو فلان موقع میرفتی چت روم واه واه :/ در حالی که خودش ۴ تا داداشی و ی دوس پسر داشت. یوزرنیم ها هم مثلا دنیز، حسرت، اسفندیار، محمد گناباد، و...بود. اصلا چرا من دارم اینا رو میگم :)))) بنظرم همش توی ی پست نمیگنجه و هر وقت حالش بود بقیه رو مینویسم.

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:37 نويسنده |

دیروز کلاس حل تمرینمو گذاشتم. شما فکر کن من ۱۲ تا سوال از کتابای مختلف جدا کردم برای اینا بعد یکی قبل کلاس گفته فلانی جون میشه ببینم چه سوالایی میخای حل کنی؟ من خلم بردم دفترمو بهش دادم و گرفته ۴ تا اسون جدا کرده و با پررویی میگه همینا رو حل کن و چون زحمت کشیدی یدونه ام خودت انتخاب کن و نیم ساعته تمومش کن بریم. واقعا دلم میخواست سر تا پاشو قهوه ای میکردم ولی نکردم. در عوض طی یک اقدام تلافی جویانه بردم کل ۱۲ تا سوال رو تحویل استاده دادم و گفتم از اینا فقط ۵ تا رو حل کردم برا این تنبلا و نذاشتن کلشو حل کنم =) امیدوارم از اونایی ک من حل نکردم براشون تو امتحان بیاره

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:33 نويسنده |

نمیدونم چرا ولی نمیتونم وقتی صحبت میکنم توی صورت ادما نگاه کنم.

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:26 نويسنده |

عادل تبریزی عین پدر گرامیش فیلم میسازه. والا ما نفمیدم فیلم توی چه سالی جریان داشت. یه جاهایی به دهه ۶۰ میخورد، یه جاهایی هفتاد یه جاهایی هشتاد. تنها فیلم قشنگ کمال تبریزی همون مارمولک بوده. این شازده هم باید یدونه خوبشو بسازه حداقل.

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:13 نويسنده |

دیروز از ساعت یک تا سه کلاس نداشتم و میخواستم که برم سینما. نزدیکی سینمایی که میخواستم برم یه دبیرستان دخترونه بود و تایمی که من داشتم میرفتم اونا تعطیل شده بودن. یه اقای میانسالی داشت از بین جمعیت دخترا رد میشد و قدش نسبتا کوتاه بود. یهو دیدم ی دختره برگشت و اقاعه رو با دست نشون دوستاش داد و همشون زدن زیر خنده. رفتارشون واقعا زشت بود. نمیدونم چرا نسل جدید اینطوری شدن. علاوه بر این، رد شدن پسرای موتوری و متلک انداختن اونا به دخترا و در مقابل فحشای رکیک دخترا رو هم منظور کنید. بعدشم یه گروهی از اونا رفتن ساندویچی و گروه دیگه ام رفتن مغازه آرایشی بهداشتی. نمیدونم. شاید دوره ما هم همین بود و من خیلی تو کفشون نبودم.

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:52 نويسنده |