رفتم دکتر و عکس رادیولوژی انگشتم رو بهش نشوت دادم و گفت حسابی ضرب دیده و شانس اوردی ک نشکسته. بهم دارو و پماد و امپول داد برای التهاب و گفته تا یک هفته باید دستت وبال گردنت باشه -_- حالا من کلی برنامه داشتم و نیاز ب نوشتن دارم و برنامه هام الکی هفت روز عقب افتاد. برای کبودی ناخنم هم گفت رشد میکنه و میوفته =((( اما دکتر دیروزیه میگفت ناخن بالات ک سالمه همینجوری میمونه و اون کبوده میاد روش و برای لباس پوشیدن و اینا خیلی اذیت میشی. من با بخش دردش کنار میام اما ۹۰ درصد ترسم از همین کبودی ناخنمه.
دیروز انگشت دستم لای در تاکسی موقع بستن در موند و کبود شده. خیلی درد میکنه. دیروز رفتم دکتر و گفت چیزی نیست. ولی هنوزم درد دارم. مخصوصا اطراف ناخنم. از دیروز هزار بار ب خودم لعنت فرستادم ک چرا رفتم بیرون. چرا اژانس نگرفتم. چرا خواستم در تاکسی رو یواش ببندم. تو نت گفته با سوزن روی ناخن رو سوراخ کنین تا خونمردگی بره و درد کمتر بشه ولی میترسم عفونت کنه. امروز میخوام برم پیش ی دکتر دیگه ببینم اون چی میگه :(((((
ی مسئولیتی رو قبول کردم ک تقریبا برام سنگینه. سنگین از این لحاظ ک باید ب نحو احسن انجامش بدم. خودم از شرکت توی کلاسای حل تمرین متنفرم. چون همیشه حس میکردم کسی ک برگزارش میکنه سوادشو نداره. الان ک خودم میخوام برگزارش کنم سعی میکنم سوالای خوبی پیدا کنم و کلاس پرباری بزارم. میدونم حس بچه ها بهم منفیه و فکر میکنن توهم اینو دارم ک خیلی بلدم ولی دوست دارم بهشون کمک کنم. و سعی میکنم نظرات و نگاهاشون رو ب کتفم بگیرم :))
داشتم درمورد میل به هم صحبت داشتن سخرانی میکردم. بله، همونطور ک میفرمودم، چراغ این موضوع با رفتارای بابا تو ذهنم روشن شد. مامان و بابا ۲ ماهی میشه ک قهرن. حتی وقتی قهر نبودن هم ما باهم غذا نمیخوردیم. معمولا من و ماه ناهار رو باهم میخوریم، مامان جدا و بابا هم کلا جدا. بابا همیشه من یا ماه رو مجبور میکنه تا موقع ناهار خوردن پیشش بشینیم حتی اگ چیزی نخوریم. همیشه از اینکه تنهاست گلایه داره. موقع غر زدناش و شکایتاش از بی احساس بودن ما میگه و همیشه تو مغزم دعا میکنم کاش زودتر تموم کنه چون همیشه حرفاش تکراریه و فقط احساس گناه رو در من بوجود میاره ک چرا اغلب موارد تنهاش میزارم و زورکی برای غذا خوردنش فقط پیشش میشینم. ی بار ب خودم گفتم اگ منم اینطوری بشم چی؟ اگ من از بابا هم تنها تر باشم چی؟ اون حداقل دوتا بچه داره تو این سن ولی من تو پنجاه و اندی سالگیم باید غرهامو ب کی بزنم. خلاصه ک زندگی خیلی پیچیده اس. دوست ندارم بهش فکر کنم _-_
نمیدونم حسم چقدر درسته اما بنظرم آدما هرچی پیرتر میشن بیشتر دلشون میخواد ک دورشون شلوغ باشه و کسی باشه ک نگرانشون باشه. بیایید از خودم شروع کنم. نمیتونم درمورد ۲ یا ۳ سال پیش نظری بدم اما وقتی دبیرستان بودم دلم میخواست از خانواده جدا باشم و تنها زندگی کنم. تنها غذا بخورم، تنها خرید کنم، تنها تفریح کنم و کلا تنها باشم. اما حدود ی سالی میشه ک توی اینده تنها یکم مردد شدم. راستش دوست دارم موقع غذا خوردن ماه کنارم باشه، یا موقع گشتن کتابفروشیا یکی از دوستام همراهم باشه. فکر میکنم این فرار از تنهایی توی اینده بیشترم میشه اما باید راهی براش پیدا کنم. همیشه میگفتم من هیچ وابستگی ب زندگی خانوادگیم ندارم. اما گاهی این فکر ب ذهنم میرسه ک اگه ارشد جای دور بزنم و بابا مخالفت کنه ایا بخاطر ترسم کنار میکشم یا اینکه میتونم تنهایی برم ی شهر دیگه از پس خودم بربیام. تجربه بهم نشون داده همیشه در برابر موقعیت جدید واکنش نشون میدم و نمی پذیرمش. وقتی برای اول دبیرستان نمونه قبول شده بودم کل مهرماه رو بهونه میگرفتم و غر میزدم ک منو از اونجا ببرن چون قبلش تو مدرسه عادی بودم و نمیخاستم بین کسایی باشم ک ازم باهوش ترن. یا مثلا برای اون موقع ک دانشگاه حضوری شده بود یکی دوبار بابا رو مجبور کرده بودم منو برسونه چون میترسیدم گم بشم.
گفتم ک قصد کردم درس بخونم. خب هنوز نخوندم. باز ی رگه هایی از سگ سیاه افسردگی داره میاد سراغم. یعنی زودتر خودتو ب ی چیزی سرگرم کن تا قورتت ندادم.
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم/ترا من چشم در راهم.
باید توی عید درسامو جمع و جور کنم و بخونم چون بعد عید کلی امتحان و ارائه دارم. اما میترسم مثل هرسال ک نمیخونم و عقب میندازم بشه. ی اپی هست ک اون یک ماهی ک برای کنکور خوندم و با اون تونستم. گذاشته بودمش برا روز مبادا. فکر کنم ایام عید هم مبادا حساب بشه -_-
تمایلم ب گوش گردن اهنگای شاد خیلی کم شده. این بده بنطرم. چون راهی بود ک با استرسام کنار بیام. هفته پیش ب یکی از استادام گفتم ک میخام کلاس حل تمرین برگزار کنم و اونم قبول کرد. از اول ترم توی ذهنم بود ک بهش بگم ولی روم نمیشد. برای ی درس دیگه اش هم گفتم ک گفت یکی دیگ تقاضا داده و دیر گفتی. از این هفته دیگه دانشگاه نمیرم تا بعد عید. بنظرم تعطیلات طولانی میشه.
دیروز با اون استادم ک هزار بار جلوش سوتی دادم کلاس داشتم و بازم سوتی دادم :))))))) بعد از اینکه ازمایشگاه تموم شد همگروهیم ماشین اورده بود و من نمیخاستم وایسم برای سرویس برای همین بدون اینکه اجازه بگیرم لباسامو پوشیدم گفتم خسته نباشید. گفت کجا گفتم با فلانی میخام برم چون احتمالا سرویس نباشه. هیچی دیگه یکم سکوت کرد و بعد اینکه ب دم در رسیدم گفت ظرفای ازمایشتون رو هم نشستون :/ منم سکوت کردم و رفتم :))))))) بعدش فهمیدم چقدر گاو بازی دراوردم. ولی خب کار خوبی نکردم اما واقعا خسته بودم و میخاستم فرار کنم.
خب نمره های اون درسم ک هی براش مینالیدم رو داد و خیلی خوب شدم :))) خداروشکر واقعا. بعد اینکه امتحانای ترمم تموم شد یعنی 4 بهمن از 6 بهمن تا همین پنجشنبه هفته پیش یعنی 3 اسفند نشستم تازه برا کنکور ارشد خوندم. یعنی کمتر از یک ماه. تقریبا روزی 9 ساعت. نمیدونم کنکورم رو چطور دادم. ماه میگه هرچی ک شد راضی باش چون تو اون لحظه حکمتشو نمیفهمی ولی بعدا درک میکنی. خلاصه هرکی هرچی تلاش کنه نتیجه اش رو میبینه. منم همینقدر تلاش کردم.