یک چیزی از اون هفته داره میره رو مخم و هر روز بهش فکر میکنم. یکشنبه هفته پیش بعد متینگ اون همکلاسیم ک داشت درباره فمنیست میگفت نشستم و درباره کتابی ک جدیدا تمومش کردم حرف زدم. پیش ما همون هکلاسیم ک گفتم همیشه منو میپیچونه و یکی دیگه از بچه ها هم نشسته بودن. و همونطور ک گفتم من و این دختره ک منو میپیچونه کمی با هم ادعای دوستی داریم مثلا. شروع کردم موضوع کتاب رو توضیح دادن و گفتم موضوعش درباره مرگ مادر نویسنده بود و روزایی ک مادرش بیمارستان بود و من بعدش گریه کردم چون منو یاد روزایی ک مامان بیمارستان بود مینداخت. بعد یهو این دختره بلند شد ک من برم ساندویچ بگیرم از بوفه. و همینقدر بی ادبانه بلند شد و رفت و حتی دیگه برنگشت پیش ما و توی راه برگشتش از بوفه هم وقتی ما رو دید نگفت مثلا دارم میرم سرکلاس اگه خواستید بیایید. یعنی ادم چقدر میتونه بیشعور باشه وقتی کسی داره از رنجش حرف میزنه پاشه و بره. تازه کلا ب میزان زیادی ازم فاصله میگیره چون هدف هامون شبیه هم نیست. کاملا مشخصه برای منفعت با بقیه هم صحبته و کلا ادم هایی رو انتخاب میکنه ک روش تاثیر منفی نزارن -_- خب تو مثلا اومدی دانشگاه شخصیتت رشد کنه

+ تاريخ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ساعت 8:51 نويسنده |

من الان توی اردوی غم عالم نشستم و منتظرم جناب شجریان بیاد بهش شبیخون بزنه

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 20:42 نويسنده |

خیلی حرف تو سرمه و کلی غر دارم ک بزنم ولی حال نوشتن ندارم.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 20:41 نويسنده |

امروز از همه متنفر بودم. دلم میخاست سر یکی از همکلاسیامو بکوبم ب دیوار بس ک چرت میگفت. حالا یکیشون افتاده بود ب متینگ فمنیستی و بازم میخواستم بهش بگم لطفا خفه شو چون امروز حوصله گوش دادن بهت و تایید کردنتو ندارم زن -_-

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ساعت 20:1 نويسنده |

پس رویا ها چه میشوند ...

+ تاريخ یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت 21:36 نويسنده |