برخلاف سالهای دیگه میخوام امسالم رو جمع بندی کنم. سال ۱۴۰۳ برای من اصلا خوب نبود. مریض شدن مامان و بستری شدنش توی بیمارستان و یک هفته و نیم سختی که پشت سر گذاشتم و رسیدگی های بعدش برام طاقت فرسا بود. یکسری مریضی برای خودم اتفاق افتاد که بهشون اهمیت ندادم و نمیدونم قراره بازم عود کنن یا نه. انصرافم از ارشد و از دست دادن دوستی هایی که توی دوران دانشگاه داشتم. بی حوصلگی هام. بی پولی های بابا که از همیشه بیشتر شده بود. شاید اگر بخوام از خوبی این سال بگم خریدن چندتا کتابی بود که دوستشون داشتم و پیدا کردن جرات اینکه توی جنگل پیاده روی کنم باشه. امیدوارم سال ۱۴۰۴ برای همههه سال خوبی باشه و این سایه شوم از اینجا بره 💚

+ تاريخ پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:31 نويسنده |

حوصله هیچی هیچیییی رو ندارم. عین سنگ فقط دوست دارم یجا بشینم. هوا هم بدطوری بوی بهار میده. کتابم نصف شده و حال ندارم بقیه‌اش رو بخونم. حوصله فیلم ندارم. حوصله هیچکاری رو ندارم. دلم مرگ میخواد.

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:16 نويسنده |

واقعا وقتی یک عده توی این وضعیت اینقدر مجیز میگن و هنوزم فکر میکنن گل و بلبله آدم تعجب میکنه‌. بعد نسلشون هم تموم نمیشه. چجوریه واقعا؟ یعنی اینهمه فشار روی ماست فقط یا پول اینکارا خوبه که اونا این وضع رو نمیبینن؟!

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:51 نويسنده |

بین قیمت دلار و قیمت کتاب زبان رابطه وجود داره و من اینو نمیدونستم. امروز رفتم یه کتاب زبان که شهریور خریده بودم و هنوز نخوندمش رو قیمت کردم و دیدم ۲ برابر شده و خب معلومه برای چی :)

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 20:15 نويسنده |

دو روز پیش فیلم مسخره باز رو دیدم. یکسال پیش خواستم ببینم اما بنظرم خیلی چرت اومد و فقط ۵ دقیقه اش رو تونستم ببینم. اما چون سبک فیلم دیدنم عوض شده اینبار تا آخر تماشا کردم و اتفاقا خیلی هم خوشم اومد :) فیلم قشنگی بود. میتونست خیلی بهتر باشه ولی بنظرم سبک جدیدی توی سینما ایران بود.


برچسب‌ها: فیلم
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 20:8 نويسنده |

همسایه ما دو تا پسر تقریبا ۱۰ ساله و ۷ ساله داره. اینا ۳ یا ۴ تا از دوستاشون رو جمع کردن و از ساعت یک و نیم بعد ظهر تا پنج غروب نشستن به فوتبال بازی کردن و وحشی بازی. مامان از تزریق اومده بود و میخواست استراحت کنه ولی واقعا اینقدر حجم صداشون زیاد بود نمیشد. حتی منم از خواب عصرم گذشتم. خلاصه مامان که دید نمیشه رفت و چهارتا فوحش نثارشون کرد و اونام گفتن هرچی میگی خودتی :/ و شنیدن این جمله همان و فوران خشم مامان همان. دیگه داشت منفجر میشد و به زور جمعش کردم و آوردم توی خونه. رفتار این بچه ها هم مسبوق به سابقه است. به نظر من باید به والدینشون تدکر داده بشه تا اونا بچه ها رو ادب کنن اما سوال من اینه که با اینکه بافت اینجا ویلاییه با جمله چهاردیواری اختیاری مواجه خواهیم شد و اصلاح رفتار کودک هم احتمالا کنسله اما آیا واقعا این توجیه درستیه که بخاطر ویلایی بودن و حیاط دار بودن خونه هر نوع سر و صدایی بکنیم و کسی حق اعتراض هم نداشته باشه؟! پس شعور چی؟

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:40 نويسنده |

یچیز خیلی جالبی ک توی کانالا میبینم اینکه همه موافق تعطیلی هستن. اخه قبلا مردم چجوری تو سرما مدرسه و دانشگاه و سرکار میرفتن. همین پارسالم سرد بود ولی این قرتی بازیا نبود. مردم یا نمیفهمن یا ....

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 12:31 نويسنده |

میگن سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن. از اونجایی ک اینجانب آرامش روانی ندارم، در جهت برهمزدن هرچا بیشتر این آرامش نداشته رفتم دنبال آزاد کردن مدرکم. حالا این وسط فهمیدم باید اون ارشد انصرافیمم تعیین تکلیف کنم. زنگ زدم دانشگاه ک نامه انصراف بگیرم میگن باید حضوری مراجعه کنی. حالا ن خودم میتونم برم نه با اون مدکور حرفیم. هچی هم به طرف گفتم من راهم دوره و نمیتونم بیام گفت نمیشه باید حضوری انجام بشه. حالا باید بگردم ادم پیدا کنم که بره اون نامه رو بگیره

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:0 نويسنده |

من موی سفید زیاد دارم و شقیقه راستم تقریبا سفید شده. روند سفید شدن موهامم از سوم دبیرستان بود ک شروع شد. ماه هم موی سفید داره و برای همین رفت ک رنگ کنه. قبلش ی مدل نشون داد ک منم گفتم اوکیه و بهت میاد اما وقتی برگشت دیدیم شبیه مش شده :/ موهاش قیافه اش رو بزرگ کرده و کسی ام جرات نمیکنه بهش بگه بهت نمیاد. حالا این وسط بابام هی سوسه میاد ک دختر نباید مو رنگ کنه و فلان. والا ک موهای خودشه و بهت ربطی نداره. حالا درسته من با اینکه رنگ به قیافه اش نمیاد مشکل دارم ولی با ذات کار مخالف نیستم. مشکلش اینه ک توی جزئی ترین مسائل دخالت میکنه‌. در یک کلام بابام نمونه بارز یک مرد خاله زنکه.

+ تاريخ پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:21 نويسنده |

زندگی واقعا پوچه‌. خیلی مسخره است. وقتی خبر فوت میشنوم نمیدونم چیکار کنم. فقط به این فکر میکنم این دنیا چقدر الکیه و با اینکه میدونیم الکیه پس چرا اینقدر جدی میگیریمش؟

+ تاريخ سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:23 نويسنده |

از صبج یک باد سردی میزد ک استخون رو میسوزوند. الان دیدم سگ همسایه داره پارس میکنه و رفتم دم پنحره تا ببینم تقصیر کدوم گوربه است که یهو دیدم داره برففف میاد ^^ اینقدر زیباست ک دوست دارم فقط به صداش گوش کنم. نمیدونم از کی داره میباره ولی نشسته.

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 21:58 نويسنده |