چقدر زود یکسال گذشت. ۱۵ رو دیگه تولدمه و نمیدونم این یکسال چطور سپری شد. این روزها از اینکه چقدر روزهام شبیه هم شده شاکیام. بعد به خودم میگم چقدر ناشکر و ناسپاسی؟ پارسال چقدر سختی و بدبختی سرت آوار شده بود. فقط از خدا میخواستم تموم بشه. حالا تموم نشده ولی وضع یکم بهتر شده.
امروز داشتم توی جنگل راه میرفتم و یکهو صدای خش خش برگا به گوشم رسید. انگار کسی داشت توی برگا راه میرفت. یکم دقیق شدم دیدم ۳ تا بچه گربه کوچولو افتادن دنبال هم و مامانشون پشت درختا وایستاده و نگاه میکنه. اینقدررر کوچولو و ناز بودن ^^ دیدم ۴ تا کیسه آبی هم پیششونه. ظاهرا یکی اینا رو از توی خونه آورده و رها کرده. ولی فکر کنم با وجود سگا زیاد زنده نمونن. حیف ک گوشی نبرده بودم ک عکس بگیرم.
دیشب فهمیدم نهایت و انتهای علم در مطالعه سیاه چاله هاست. واقعا عجیبهههه. مخ آدم سوت میکشه. فکر کردن بهش هم عجیبه حتی. دلم میخواد بیشتر درموردشون بدونم. تا حالا ۳ تا مستند دیدم. تا اینجا بشر فقط یک تصویر نبستا واضح از سیاه چاله M87 داره که مربوط به سال ۲۰۱۹ میشه. ولی فکر کردن ب اینکه چجوری چیزی که نمیتونی ببینی رو کشف کنی و قوانین حاکم بر اون رو توضیح بدی بازم عجیبه. کلا موضوع عجیبیه! ولی ایران از سیاه چاله ها هم عجیب تره :)))))
چندین ساله وضعیتم مثل فیلم بی پولی شده. این یکسال اخیر اما شدید تر و در ابعاد گسترده تر. امروز پای صحبت بابا نشستم و دیدم بابا هم یک پا ایرج شده برای خودش. جدیدا با هرکی صحبت میکنم داره به ایرج تبدیل میشه و صورتش را با سیلی سرخ نگه میداره. چه روزگاری...
هنوز درخواستم رو توی سامانه ثبت نکردم. فکر کنم فردا انجامش بدم.
امروز یاد یک لحظه خاص توی ۱۴ سال پیش افتادم( چقدر پیر شدم!) یادمه توی نمونه که بودم زنگ آخرش عربی داشتیم. یکهو هوا مثل شب تاریک شد و رعد و برق و بارون شروع شد. بی امان میبارید و فکر میکنم تا شب ادامه داشت. اون روز بابا اومده بود دنبالم. صبح هوا ابری بود و منم یاد اون روز افتادم. از وقتایی ک هوا وسط روز عین شب تاریک میشه خیلی خوشم میاد.
خب تاریخ یکساله انصرافم پر شده و حالا میتونم درخواستم رو توی سجاد ثبت کنم. باز هم این پروسه مسخره شروع شد و هربار ک کارم به دانشگاه میوفته از حجم اذیتی که هربار بخاطر یک کلیک ساده میکننم عزا میگیرم. فکر کن نشستی پشت میزت و یک دانشجوی بدبخت از صبح داره مدام به تلفنت زنگ میزنه و تو عشق کردی سیم تلفن رو بکشی و جواب ندی بعدم زنگ میزنن به همراهت و پاچه میگیری ک چرا به شماره شخصی من زنگ زدید و قطع میفرمایی و میزاری یارو در خماری بماند و کارش راه نیوفته. همینقدر بی در و پیکره. حالا از فردا به مدت نمیدونم چند ماهی قراره دوباره سایش روانیم شروع بشه.