چقدر زود یکسال گذشت. ۱۵ رو دیگه تولدمه و نمیدونم این یکسال چطور سپری شد. این روزها از اینکه چقدر روزهام شبیه هم شده شاکی‌ام. بعد به خودم میگم چقدر ناشکر و ناسپاسی؟ پارسال چقدر سختی و بدبختی سرت آوار شده بود. فقط از خدا میخواستم تموم بشه. حالا تموم نشده ولی وضع یکم بهتر شده.

+ تاريخ جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ساعت 14:55 نويسنده |

امروز داشتم توی جنگل راه میرفتم و یکهو صدای خش خش برگا به گوشم رسید. انگار کسی داشت توی برگا راه میرفت. یکم دقیق شدم دیدم ۳ تا بچه گربه کوچولو افتادن دنبال هم و مامانشون پشت درختا وایستاده و نگاه میکنه. اینقدررر کوچولو و ناز بودن ^^ دیدم ۴ تا کیسه آبی هم پیششونه. ظاهرا یکی اینا رو از توی خونه آورده و رها کرده. ولی فکر کنم با وجود سگا زیاد زنده نمونن. حیف ک گوشی نبرده بودم ک عکس بگیرم.

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:37 نويسنده |

دیشب فهمیدم نهایت و انتهای علم در مطالعه سیاه چاله هاست. واقعا عجیبهههه. مخ آدم سوت میکشه. فکر کردن بهش هم عجیبه حتی. دلم میخواد بیشتر درموردشون بدونم. تا حالا ۳ تا مستند دیدم. تا اینجا بشر فقط یک تصویر نبستا واضح از سیاه چاله M87 داره که مربوط به سال ۲۰۱۹ میشه. ولی فکر کردن ب اینکه چجوری چیزی که نمیتونی ببینی رو کشف کنی و قوانین حاکم بر اون رو توضیح بدی بازم عجیبه. کلا موضوع عجیبیه! ولی ایران از سیاه چاله ها هم عجیب تره :)))))

+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:55 نويسنده |

چندین ساله وضعیتم مثل فیلم بی پولی شده. این یکسال اخیر اما شدید تر و در ابعاد گسترده تر. امروز پای صحبت بابا نشستم و دیدم بابا هم یک پا ایرج شده برای خودش. جدیدا با هرکی صحبت میکنم داره به ایرج تبدیل میشه و صورتش را با سیلی سرخ نگه میداره. چه روزگاری...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:42 نويسنده |

هنوز درخواستم رو توی سامانه ثبت نکردم. فکر کنم فردا انجامش بدم.

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:22 نويسنده |

امروز یاد یک لحظه خاص توی ۱۴ سال پیش افتادم( چقدر پیر شدم!) یادمه توی نمونه که بودم زنگ آخرش عربی داشتیم. یکهو هوا مثل شب تاریک شد و رعد و برق و بارون شروع شد. بی امان میبارید و فکر میکنم تا شب ادامه داشت. اون روز بابا اومده بود دنبالم. صبح هوا ابری بود و منم یاد اون روز افتادم. از وقتایی ک هوا وسط روز عین شب تاریک میشه خیلی خوشم میاد.

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:17 نويسنده |

خب تاریخ یکساله انصرافم پر شده و حالا میتونم درخواستم رو توی سجاد ثبت کنم. باز هم این پروسه مسخره شروع شد و هربار ک کارم به دانشگاه میوفته از حجم اذیتی که هربار بخاطر یک کلیک ساده میکننم عزا میگیرم. فکر کن نشستی پشت میزت و یک دانشجوی بدبخت از صبح داره مدام به تلفنت زنگ میزنه و تو عشق کردی سیم تلفن رو بکشی و جواب ندی‌ بعدم زنگ میزنن به همراهت و پاچه میگیری ک چرا به شماره شخصی من زنگ زدید و قطع میفرمایی و میزاری یارو در خماری بماند و کارش راه نیوفته. همینقدر بی در و پیکره. حالا از فردا به مدت نمیدونم چند ماهی قراره دوباره سایش روانیم شروع بشه.

+ تاريخ جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:19 نويسنده |