شنبه دندونی ک عصب کشی کرده بودمش شکست. یعنی قبلا شکسته بود ولی اون پایه هنوز توی دندونم بود و منم با اینکه اذیتم میکرد ولی نمیرفتم دندون پزشکی. بعد شنبه ک داشتم آشپزی میکردم دیدم یهو ی سنگ تو دهنمه و وقتی درش اوردم دیدم بله همون پایه دندون عصب کشی شدمه -___- همون موقع پاشدم رفتم دندون پزشکی و تا فهمیدن سرما دارم گفتن نمیتونیم کاری بکنیم و برو هر وقت خوب شدی بیا. حالا از شنبه تا الان دندونم خالیه و دارم اذیت میشم. هم سرما خوردم هم دندونم اینطوری شده.

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ساعت 20:38 نويسنده |

نامه کاراموزیم اومده و گفتن صبح بیا اداره. منم صبح پاشدم رفتم و دیدم طرف میگه میخای فقط نامه کاراموزیت امضا بشه یا میخای واقعا کاراموزی بکنی؟ من که اصلا برگه ای ک باید امضا کنن رو هم برده بودم یهو تو رودربایستی گفتم نمیدونم اگه کاری هست چرا ک نه ://// خب خفه شو دیگه. بگو نه میخام امضا بزنین برم. حالا رفتم پیش مسئولش و گفتن شنبه میخان ساعت 7 صبح برن ازمایشگاه و اینا. منم اوکی دادم. حالا اومدم خونه یادم افتاده شنبه انتخاب واحد دارم -____- یا باید بدم جی انجامش بده یا بدم به یکی از بچه ها. چون احتمالا باید درخواست مجوز بکنم نمیتونم ب جی بسپارمش. ولی الان بیشتر دلم شور کاراموزیو میزنه. یعنی الان همه رفتن تموم شده من تازه میخوام برم. البته به بابام بگم خودش میره امضا رو میگیره :)))) ولی خب ی هفته برم ببینم چجوریاس.

+ تاريخ دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ساعت 11:10 نويسنده |

سرما خوردم -______- فقط همین ی مورد سرماخوردگی توی تابستون رو در کارنامه ام نداشتم ک اونم جور شد.

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ساعت 10:26 نويسنده |

دارم کوچه اقاقیا میبینم :)))

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:1 نويسنده |

خسته ام. چشام داره درمیاد. از صبح ک پا میشم از پی دی اف میخونم. حالا شاید گمان کنید این یارو حتما 8 ساعت روزی درس میخونه ولی عزیزان برای روزی 4 ساعت دارم اینطوری ناله میکنم :)))) من واقعا ادمیم ک تا زور بالا سرم نباشه کاری نمیکنم. یعنی همون بار اخری ک کنکور داشتم فقط یک ماه و نیم خوندم و فکر کنم تهاش ب روزی 14 ساعت رسونده بودم ک دیگه این رکورد تکرار نشد :))) الانم باید وایسم ک دانشگا باز بشه و سرم مثل سگ شلوغ شه تا ب خودم تکون بدم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ساعت 22:54 نويسنده |

‏۵ اکتبر، ۱۹۳۸:
«بزرگ‌ترین توهین به یک انسان، انکار رنج اوست.»

- یادداشت‌های روزانه [۱۹۵۰ -۱۹۳۵]؛ چزاره پاوزه.


_آن_

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ساعت 22:31 نويسنده |

بازم مصدوم شدم :/ پای چپم کشیده شده و قسمت رانم خیلی درد میکنه. بعد جالبم اینه که هیچکی اندازه من اونجا عرق نمیکنه. یعنی قشنگ خیس میشم و انگار بهم بارون خورده :)))

+ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 22:36 نويسنده |

...


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:26 نويسنده |

چ مرگمه؟ نمیدونم. فقط میدونم ب میزان زیادی اندوهگین و خسته و افسرده و بی حوصله و ناکافی ام. دارم از کلافگی میمیرم. میدونی اینقدر فکر کردم دارم دیوونه میشم. تهشم ب این رسیدم ک همه تقصیر خانواده اس. شاید چرت باشه ولی خانواده حمایتگر و همراه نعمت بزرگیه.

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:39 نويسنده |

بقول این نوجوانان امروزی: بله حاجیتون امروز گند زده ب زندگیش و حوصله هیچیم نداره

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:29 نويسنده |

دیگه اینکه از اواخر تیر تا همین الان تقریبا فقط الی خوندم. هیچی توی این شرایط بدتر از عذاب وجدان درس نخوندن نیست. اون خانومه که کلاس آلی رو باهاش برداشتم گفت تجزیه یک رو بزار کنار وقتی نمیفهمی و برو تجزیه دو رو بخون. از طرفی اینقدر از روی پی دی اف خوندم حالم داره بهم میخوره. چون وقتی از خواب پا میشم باید بشینم پشت سیستم و این باعث میشه کل روزم خراب شه. من ب هیچ عنوان نمیتونم تا ساعت 12 بعدظهر با سیستم درس بخونم. میدونم یکم عجیبه ولی فورا چشام خسته میشه و سردرد میگیرم. امروز تصمیم گرفتم خودمو جمع کنم و شروع کنم دیگه. بایدم یسری از پستای اِلی رو بخونم و ببینم چ گفته

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:25 نويسنده |

راستی دو بار مصدوم شدم. هفته پیش توی تمرین بستکبال انگشت کوچیکم ضرب دید و کلی کبود شد و ورم کرد. شنبه ام یکی دستمو چنگ کشیده :/ اما واقعا بچه ان. مثلا رِنج سنیشون کلاس 8 ام و 10 و ایناس. شنبه مسابقه تمرینی گذاشتن بین خودشون. بعد هر تیمی ک گل میزد اون تیم مقابل کلی حرص میخورد و بهم دیگه اخم میکردن که چرا درست بازی نمیکنی :))))) بابا ولش کنین اصلا خود زندگی اینقدر جدی نیست که واسه ی بازی هم دیگه رو ناراحت کنین. خلاصه هم خنده ام میگیره ازشون هم حوصلشونو ندارم

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:14 نويسنده |

راستی دیروز کار کاراموزیمو اوکی کردم. گفتن شنبه نامه میزن به اینجا که برم. اما نمیخوام برم واقعا. چون هیچ کوفتی توی ندارن و تهش یه پی اچ متر و یه دستگاه یو وی. میخوام بگم اقا بیایین امضا کنین من 160 ساعت اومدم و خلاص.

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:11 نويسنده |

یادمه خونده بودم افزایش تمایل به شیرینی رابطه مستقیمی با افسردگیه داره.

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:9 نويسنده |

اعتیادم به مصرف شیرینی خیلی زیاد شده :)))) یعنی اینطوریه که هر نیم ساعت میگم خب بریم یدونه ساقه طلایی بزینم. دیشب سرچ کردم که چه غلطی کنم که اینقدر هوس شیرینی نکنم گفت موقعی که هوس کردی برو نون و پنیر بخور. امروز تست کنم ببینم چ میشه

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:6 نويسنده |