عیاری توی مصاحبه اش ی قصه غمگین تعریف کرده بود: میگفت ی دختر ۱۴ ساله عاشق فردین میشه. باباش رو مجبور میکرده زیرپوش سفید بپوشه، موقع غذا خوردن پیاز رو با مشت براش بشکنه ، بصورت سنتی روی زمین غذا بخورن و موقع ناهار هم فیلم های فردین رو ببینن. باباهه یکاری میکنه ک دختره فردین رو ببینه. اما دختره فردینی رو میبینه ک پیر شده و شباهتی ب فیلماش نداره. دختره از اینکه فردین اینقدر عوض شده حالش بد میشه همونجا و راهی بیمارستان میشه. عیاری میگه میخواستم ازش فیلمی بسازم ک فردین نقش خودش رو بازی کنه اما فردین مرد و نشد ک بسازمش.