نمیدونم حسم چقدر درسته اما بنظرم آدما هرچی پیرتر میشن بیشتر دلشون میخواد ک دورشون شلوغ باشه و کسی باشه ک نگرانشون باشه. بیایید از خودم شروع کنم. نمیتونم درمورد ۲ یا ۳ سال پیش نظری بدم اما وقتی دبیرستان بودم دلم میخواست از خانواده جدا باشم و تنها زندگی کنم. تنها غذا بخورم، تنها خرید کنم، تنها تفریح کنم و کلا تنها باشم. اما حدود ی سالی میشه ک توی اینده تنها یکم مردد شدم. راستش دوست دارم موقع غذا خوردن ماه کنارم باشه، یا موقع گشتن کتابفروشیا یکی از دوستام همراهم باشه. فکر میکنم این فرار از تنهایی توی اینده بیشترم میشه اما باید راهی براش پیدا کنم. همیشه میگفتم من هیچ وابستگی ب زندگی خانوادگیم ندارم. اما گاهی این فکر ب ذهنم میرسه ک اگه ارشد جای دور بزنم و بابا مخالفت کنه ایا بخاطر ترسم کنار میکشم یا اینکه میتونم تنهایی برم ی شهر دیگه از پس خودم بربیام. تجربه بهم نشون داده همیشه در برابر موقعیت جدید واکنش نشون میدم و نمی پذیرمش. وقتی برای اول دبیرستان نمونه قبول شده بودم کل مهرماه رو بهونه میگرفتم و غر میزدم ک منو از اونجا ببرن چون قبلش تو مدرسه عادی بودم و نمیخاستم بین کسایی باشم ک ازم باهوش ترن. یا مثلا برای اون موقع ک دانشگاه حضوری شده بود یکی دوبار بابا رو مجبور کرده بودم منو برسونه چون میترسیدم گم بشم.