داشتم درمورد میل به هم صحبت داشتن سخرانی میکردم. بله، همونطور ک میفرمودم، چراغ این موضوع با رفتارای بابا تو ذهنم روشن شد. مامان و بابا ۲ ماهی میشه ک قهرن. حتی وقتی قهر نبودن هم ما باهم غذا نمیخوردیم. معمولا من و ماه ناهار رو باهم میخوریم، مامان جدا و بابا هم کلا جدا. بابا همیشه من یا ماه رو مجبور میکنه تا موقع ناهار خوردن پیشش بشینیم حتی اگ چیزی نخوریم. همیشه از اینکه تنهاست گلایه داره. موقع غر زدناش و شکایتاش از بی احساس بودن ما میگه و همیشه تو مغزم دعا میکنم کاش زودتر تموم کنه چون همیشه حرفاش تکراریه و فقط احساس گناه رو در من بوجود میاره ک چرا اغلب موارد تنهاش میزارم و زورکی برای غذا خوردنش فقط پیشش میشینم. ی بار ب خودم گفتم اگ منم اینطوری بشم چی؟ اگ من از بابا هم تنها تر باشم چی؟ اون حداقل دوتا بچه داره تو این سن ولی من تو پنجاه و اندی سالگیم باید غرهامو ب کی بزنم. خلاصه ک زندگی خیلی پیچیده اس. دوست ندارم بهش فکر کنم _-_

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 21:37 نويسنده |