امروز در حد اعلاا خشمگینم. ساعت ۱۲:۳۰ دیدم بشدت بیحالم. انگار که فشارم افتاده باشه. اما چیزیم نبود و حس کردم از عصبانیت زیاده. حالم اصلا خوب نیست. فکر کنم یک ماهی میشه شهر رو ندیدم و فقط گاهی برای پیاده روی به جنگل پناه میبرم. حس میکنم لازم دارم که با آدما ارتباط برقرار کنم. اما وقتی یاد عذاب های روانی دوران دانشگاه میوفتم از آدما ناامید میشم. باید راه تنهایی رو دوباره بلد بشم. الان افسرده ام. خیلی افسرده. مغزم درحال انفجاره ولی نمیدونم کی میترکه.