امروز بعد عهدی پاشدم رفتم پیاده روی. عین ابشار ازم عرق میرفت. شاید چون هوا دم کرده بود و منم با خستگی رفتم. دیگه اینقدر این گذاشتم و برداشتم دارم له میشم. دلم میخواد ی گوشه برم و تا مدت ها کسی رو نبینم. واقعا خسته ام. دلم میخواد حواسم پرت بشه و نفهمم. الان هم خسته و له و لورده و خمیرم. اصلا دارم میمیرم. کاش حداقل یکی بصورت مسلح بیاد و منو بزنه و درجا بمیرم. دلم میخواد محو شم اصلا. راستی هنوز انصرافمو ثبت نکردم. بعدش یکی از دهن لق های کلاس اومد امار گرفت و گفتم نرفتم. اونم میزاره کف دست پسرای کلاسمون. ولی ب کتف راستم. از عجایب دیکر هم اینه ک مذکور غیب شده :))))) خبری ازش نیست خداروشکر. یعنی میتونم لبخندش موقع شنیدن خبر انصرافم رو از حالا تصور کنم.