دیشب همون همکلاسیم ک مدام منو میپیچونه بهم زنگ زد و صحبت کرد. دروغ چرا ولی کاملا بی علاقه و از روی بی حوصلگی حرفاشو گوش دادم. من فکر میکردم میتونه دوست خوبی برام باشه ولی بقول ماه آدما یهو از چشم نمیوفتن و اول خودشونو ثابت میکنن و بعد از چشمت میوفتن. شاید من توقعی ام ولی بنظرم کارایی ک کرد هم کم نبود. بعدشم یخورده درمورد بچه های دیگه غیبت کرد و منم فقط گفتم عی بابا، اره، عه و... چون اصلا دوست ندارم دیگه درموردشون صحبتی بکنم. این ترمم واقعا زورمه باهاشون رو در رو بشم. فعلا با خودم قرار گذاشتم ک بین کلاسا برم کتابخونه تا چرت و پرتاشونو نشنوم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ساعت 9:40 نويسنده |