من همیشه با هیکلم مشکل دارم. یعنی همیشه احساس میکنم چاقم. اینفد چاق ک همه مسخره ام میکنن. این ریشه توی دوره دبستان و راهنماییم داره. یادمه حتی بچه های راهنمایی مسخره ام میکردن. حتی یادمه ی روز رفته بودیم خرید و وقتی برگشتیم و خواستیم شام بخوریم بابام گفت خیلی زشته دختر همسن تو لباسا براش تنگ باشه. بهتره ی فکری برای وزنت بکنی. یا مثلا چند نفر از دوستا جمع شده بودیم رفته بودیم خونه یکی دیگه از بچه ها و باباش ما رو موقع خدافزی دیده بود و فرداش ک بابام از بابای همین دختره تشکر کرده بود گفت عه مگه دختر توام بود و بابام گفت اره همونی ک لباس صورتی داشت و اونم گفت اها همون ک یکم تپل بود. خب همه اینا از دوره کودکی و نوجونی در من جمع شده و باعث شده همیشه ناراضی باشم از خودم. نمیدونم شاید اگه حرفای اونا نبود من همچنان چاق بودم ولی اینکه همیشه حس ناکافی بودن و بد بودن باهامه خیلی زجر آوره.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲ساعت 9:2 نويسنده |