از ابراز محبت در قبال همه چیز متنفرم. تا مغز استخون بدم میاد. یعنی روحم یه دور فشرده میشه تا از اون موقعیت خلاص بشم. امروز توی این موقعیت قرار داشتم. دوستی بهم تعارف کرد که برم خونشون و خب آدمیه که زود بهش برمیخوره. من حسابی له و خسته بودم. مکالمون رو درست به خاطر ندارم، فقط یادمه هی میگفتم ممنونم لطف داری. وقتی دید مدام دارم همینو تکرار میکنم گفت باشه نمیخوام معذب بشی و من فقط یک نه بابا این چه حرفیه اولش اضافه کردم و مجدد همون ترکیب ممنونم لطف داری رو تکرار کردم -__-
حالا که بحث فیلمه یه چیزی که جدیدا فهمیدم رو بگم و کار رو یکسره کنم. من فیلم "قصه ها" رو وقتی ترم اول دانشگاه بودم دیدم. فیلم "زیر پوست شهر" رو پارسال دیدم. از فیلم اول فقط اینو یادم مونده بود که اپیزودیک هست و داستان پیمان معادی رو یادم مونده بود. امسال توی خاموشی های شبانه که فیلم میدیدم، مجدد فیلم قصه ها رو دیدم. فهمیدم ادامه داستان زیر پوست شهر رو توی اپیزود اول آورده و برام جالب بود. بنظرم ایده جالبیه که هر کارگردانی برگرده و یک فیلم اینطوری بسازه که به کاراکترهای فیلم های قبلیش برگرده و بگه امروز در چه حالی هستند.
یادم میاد پارسال قصد داشتم مستند "21 روز و من" رو ببینم. وقتی شروع به پخش کرد، با شنیدن جملات اولیه شیرین برق نورد صفحه رو بستم و با خودم گفتم این مستند هنوز برای من زوده و نمیخوام ببینمش. این مستند رو فراموش کرده بودم تا اینکه Marriage Story رو دیدم. نمیدونم حسم دقیقا بهش چی بود ولی انگار این وسط حق با هر دو بود. سکانسی که آدام درایور با چاقوی جاسوئیچی دست خودش رو میبره و برای اینکه حضانت پسرش رو از دست نده تظاهر میکنه خوبه و بعدش از شدت خونریزی کف آشپزخونه میافته و پسرش بدون اعتنا بهش میاد و برای خودش از توی یخچال شیر میریزه رو خیلی دوست داشتم. یا سکانسی که از شدت عصبانیت شروع میکنه هرچی توی دلش بود رو با فریاد و گریه به اسکارلت جوهانسون گفتن و اون از دیدن این شخصیت جدید سرجا خشک میشه و مات نگاهش میکنه. من هیچوقت توی این موقعیت نبودم ولی انگار علت هق هق بعدش رو میدونستم. بعد از تموم کردنش با خودم فکر کردم حالا میتونم اون مستند رو ببینم. موضوع مستند درباره تصمیم برای بدنیا آوردن یا نیاوردن بچه است. مستندساز بلاتکلیفی خودش رو دستمایه ساخت کرده و از دایره اطرافیانش درباره این موضوع نظر میخواد. موضوعی که نمیتونم برای خودم هضمش کنم این نگاه به زنهاست که تو درنهایت باید موجودی رو به این دنیا بیاری و مسئولش باشی. چون تو برای این موضوع آفریده شدی پس باید زودتر اینکار رو انجام بدی. این دیدگاه توی خانواده های سنتی هنوز هم هست و توی مستند هم به وضوح از سمت خانواده همسر بیان میشه. فکر کنم چند مستند دیگه با محوریت زنان دارم که از اظهار عقیده صرف نظر میکنم و صرفا میزارمشون توی کانال :)
حالا که حرف قطع مجدد شده داشتم به روزای اون 3 ماه فکر میکردم. دفعه پیش ادمین گروهی بودم که خودم رو موظف میدیدم وصل بشم و نزارم کسی گروه رو خراب کنه و چیزایی ک بنظرم مفیده رو به اشتراک بزارم. اصلا کسی نبود ولی من مطلب میزاشتم که اگر کسی آنلاین شد ببینه( مطالب ایمنی). حالا چند وقتیه که خودم رو از قید این مسئولیت آزاد کردم. اولا امیدوارم هرگز این اتفاق نیافته، اما اگر پیش بیاد دیگه مثل دفعه پیش به اون خاطر نیازی به تقلا حس نمیکنم. شاید نصفش بخاطر اون گروه بود. وقتی لفت دادم عملا برای کسی مهم نبود و انگار با پای خودت اومدی و با پای خودتم رفتی بوده. من از این بابت غمگینم کمی. چون خودم برای زحمت آدما ارزش قائلم و سعی میکنم بفهمم اون شخص میتونه اون محتوا رو برای خودش نگه داره و حالا که داره باهام قسمتش میکنه پس انسان سخاوتمندیه و باید ازش تشکر کنم. من انتظار فیدبک و تشکر بابت هر مطلب نداشتم، ولی انتظار داشتم وقتی رفتم بخاطر اون یکسال و خورده ای یک نیمچه تشکری ازم میکرد. این روی دلم سنگینی میکرد و مدام با خودم کلنجار میرفتم که شاید من مستحق قدردانی نیستم و بیخودی دارم توقعی رفتار میکنم. نمیدونم هنوزم باید این حق رو برای خودم قائل باشم و ازش ناراحت باشم یا نه ولی میخواستم یکجایی این موضوع رو مکتوب بکنم که یادم بمونه.
+میخواستم کامنت رو برای این پست غیرفعال کنم ولی لطفا اگر نظری دارید بگید هرچند مخالف. این سری کامنت صرفا تایید میشه و پاسخی بهشون داده نمیشه.
با این مستند هم خندیدم و هم به فکر فرو رفتم. جمالی عاشق وسترن بود. برای رسیدن به اون حتی به قیمت از دست دادن زندگی شخصیش تلاش کرد. خیلی زور زد و تلاش کرد. اصولش رو نمیدونست فقط میدونست که دوستش داره. همه سرمایهاش رو توی این راه خرج میکرد. از نظر من مخاطب کار پوچیه وقتی بلد نیستی و خودت رو وقفش کنی و همه چی زندگیت رو براش خرج کنی. نمیدونم این حجم جنون چطور در یک نفر میتونه وجود داشته باشه. درسی که من ازش گرفتم این بود که اگر عاشق چیزی باشی نباید براش کم بزاری 3>
دارم به این موضوع فکر میکنم که من نصف عمرم رو مصرف کردم. در حالت خوشبینانه ای فقط نصف دیگه اش باقی مونده و از این نصفه باقی مونده حداقل 15 سالش محدودیت جسمی پیدا میکنم. برای اونی که رفته هیچی برنامه ای نداشتم. برای اینی که مونده هم ندارم. غمگینم بخاطرش. خیلی غمگین. همینطور تنها و چو تخته پاره بر موج تا تهش باید برم.
ایا میدانستید تحریرای تیتراژ اول ترش و شیرین صدای نامجو؟ خودم پارسال فهمیدم.
بعد از مدت ها امشب با خودم با صدای بلند صحبت کردم. واقعا خوب بود. یه جلسه دیگه هم نیاز دارم ولی نمیدونم خونه کی خالی میشه :))) میخواستم ویس بگیرم ولی هم مشکل شنیدن صدام رو دارم و هم اینکه میترسم کسی به تلگرام دستبرد بزنه. در واقع میخواستم تکلیف خودمو با ی موضوعی مشخص کنم. توی ذهنم معلوم بود داشتم اشتباه میکردم و هر روز به خودم اینو میگفتم اما قانع نمیشدم. حالا امروز نشستم کالبد شکافی کردم و تا حدی خودم رو قانع کردم. بلند بلند سر خودم داد زدم و آخرش هم گفتم اشکال نداره اینقدر نفهمی بلاخره بی تجربه و تنهایی بچه جون.
در حال حاضر دو تا جوش روی لپ چپم زده و امشب طی یک حرکت تهاجمی رفتم یدونه شیرینی و کمی شیرکاکائو غلیظ به قصد خودکشی خوردم. قبلش هم کلی نون با آرد سفید خوردم. دیگه تا هفته دیگه 3 تا جوش دیگه میزنم و ی کیلو به وزنم اضافه میشه. حالا بعدش عذاب وجدان گرفتم و 100 تا طناب زدم و چون گرم نکرده بودم مچ پاهام درد گرفته :/ دومینو رو دقت کردید؟ اگر اون شیرینی رو نمیخوردم از غصه میترکیدم ولی الان از احساس گناه دارم میترکم. نمیدونم کدوم ترکیدن بهتره.