چقدر زمان کند میگذره. از جمعه تا امروز انگار ماه ها گذشته. دیشب اینجا یک لحظه لرزید. گفتن زلزله بوده. من با خودم فکر کردم اون بندگان خدایی ک هرشب دارن صدا میشنون و میلرزن چیکار میکنن پس. نمیدونم چرا این روزا باید وضعیت سفید نشون بده. مثلا یاد گریه های محترم میوفتم که وقتی یک ساختمون رو توی تهران با بمب زده بودن رفته بود با بچه هاش ببینه. یا یاد راه بندونی که بهزاد و مهناز توش گیر کرده بودن. شرایط الان صد برابر اون زمانه. همه زندگیم از استرس فلج شده. وقتی دیروز شنیدم مشهد رو زدن یک لحظه فکر کردم یعنی ممکنه از آسمون اینجا هم رد شده باشن؟ کی نوبت اینجا میشه؟ یا وقتی دیشب خوندم که پدافند انزلی رو فعال کردم فکر کردم دیر یا زود به اینجا هم میرسه. هر لحظه اخبار رو چک میکنم و استرس و غم و ناراحتیم به هزاران هزار برابر میرسه. امروز صبح هوا بارونی و مه گرفته بود. برای تخلیه استرسم رفتم برم پیاده روی. هر لحظه میترسیدم توی راه که نکنه اتفاقی بیافته و یهو موشک بخوره. شهر پر شده از پلاکای غریبه. کسایی که معلوم نیست خونه هاشون رو دوباره قراره ببینن یا نه. ای کاش هیچوقت این نقطه از جهان نبودم....

+ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴| 14:43|| |