شنبه حالم بهم خورد و رفتم درمانگاه. قضیه این بود که شنبه با بابام حرفم شد و عین ابر بهار هی اشک میریختم. از این فاز های دمی که نمیشه ازش بیرون اومد. بعدش پرخوری عصبیم اوود کرد و رفتم دوتا پرتغال خوردم. دو ساعت بعدشم ی لیوان شیر داغ خوردم و اصلاااا حواسم نبود که نباید اینا رو با هم خورد. ساعت ۱۱ شب چنان دلپیچه ای اومد سراغم که رو به موت بودم. با درد رفتم بخوابم که دیدم ۲ صبح دیگه دارم میمیرم واقعا و دیگه جایی رو نمیبینم و تنم داغ شده. یک ربع بعدش هم بالا اوردم و به زور بردنم درمانگاه. دیگه سرم و دو تا آمپول بهم زدن و اومدم خونه. وای تا خود دیروز حالم بد بود. الان هم از شیر میترسم هم پرتغال :/

+ دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳| 12:15|| |