تقریبا بیشترین زمانی که دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم و منزوی باشم رو ثبت کردم. فکر کنم یک سال و خورده ای شده. وقتی این حس بهم دست میده یهو از درون خالی میشم. یعنی احساس پوچی میکنم. در همه ابعاد. احساس میکنم همه چی الکیه. هرکی دور و برم باشه رو میخوام دیگه نبینم و برم ی گوشه به خواب طولانی فروبرم. الان هم اینطوریم. یعنی حس میکنم از اواسط هفته این حس بهم دست داده. افسرده و. پژمرده ام.مخصوصا چهارشنبه ک غزل بهم زنگ زد و گفت اگه حال مامانت اوکیه برو انصرافت رو پس بگیر. کلا نمیدونم چی میخوام. لعنت ب من. حالم خوب نیست. دلم فریاد میخواد. نه زل زدن میخوام. دلم مرخصی میخواد. از زندگی....

+ جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳| 21:34||