همین 5 دقیقه پیش، یکهو دلم خواست بنویسم. شنبه یک اتفاق بدی افتاد. البته به من مربوط نبود و خدا رو صد بار شکر میکنم ک این اتفاق برای من نیوفتاد. یکی از بچه ها(همونی ک منو پیچوند و با استاد محبوبم کاراموزی گرفت) با استاد محبوبم طرح داره و توی آزمایشگاه وقتی داشت آزمایش انجام میداد، بخاطر انفجاری بودن آزمایش یکهو مواد میپره تو چشمش و نیم ساعت با آب چشماشو میشوره و میبینه خوب نمیشه. من نمازخونه داشتم نماز میخوندم ک دیدم ک ش ناشناس بهم ز زد و منم اصلا متوجه نشدم چون گوشی رو ویبره بود. بعد دیدم خود دختره بهم زنگ زد. گوشی رو گرفتم و گفت بدو بیا ازمایشگاه. منم بدو رفتم و دیدم اینطوری شده. یهو استاد محبوبمم رسید و گفت خانم فلانی شما هم با ما بیایین پس. بعد من همینجوری هاج و واج وایستاده بودم ک دیدم خانومشم اومد و باهم همکلاسیمو بردیم بیمارستان و چشمشو استریل کردیم. بعدشم براش پیش ی چشم پزشک نوبت گرفتن. بعد منو رسوندن دانشگاه ک جزوه همکلاسیمو از تو ازمایشگاه بیارم. قبلش همکلاسیم بهم گفت توام بیا اگه میشه و منم بهش گفتم من کلاس دارم و واقعا نمیدونم تا اون تایم میرسم دانشگاه یا ن بخاطر همین ببخشید من نمیتونم بیام. اونم گفت اوکیه ولی موقع پیاده شدن بازم گفت و منم گفتم باشه میام.البته اینارو اروم گفتم و حس میکنم استادم شنید.وقتی برگشتم پرسیدم اگه نیازه منم بیام باهاتون ک گفت ن خودمون هستیم نیازی نیست و گفت ممنون ک اومدین و تمام. اما نکته اینجاست ک من یادم نمیاد چجوری رفتار کردم. حس میکنم تمام مدت با اخم ب خانومش نگاه کردم( من اغلب اخم دارم و این باعث سوتفاهم میشه. درصورتی ک اصلا عمدی نیست) و توی ماشینم همیشه پشتم ب دخترش بود چون مدام داشتم ب چشمای همکلاسیم نگاه میکردم و خب بخاطر پشت کردن ب دخترش ازش معذرت نخواستم. و اینکه بخاطر اینکه تو ماشین ب همکلاسیم گفتم من نمیتونم همراهت بیام و استادم شنید حس میکنم ناراحت شد.خلاصه ک بد شد و من نباید میرفتم بنظرم. ولی کاش یکی میومد این رفتارای گند منو توجیه میکرد و میگفت کارم خوب بود یا ن یا اینکه اخرش مث گاو نه من شیرده شد یا ن -_-