باید از ی هفته پیش بنویسم. پنجشنبه هفته پیش با بابا حرفم شد. معمولا بخاطر مشاجره گریه نمیگیره و از اونجایی ک بقول بابا خیلی حاضر جوابم فقط جواب میدم. اون داشت بحثشو میکرد ک یهو خیلی بی ربط برگشت گفت خانم این همه سال پشت کنکور موند و براش کتاب بگیر و مشاوره بفرست و کلاس بفرستش ک چی؟ خانم پزشکی میخواد. وقتی گفت انگار یکی رو سرم آب یخ ریخت. اشکم حسابی دراومد. رفتم تو اتاق و حسابی گریه کردم. بعد با چشمای گربون اومدم بهش گفتم بخاطر اینکه من ی تنه دارم ب همه کارای خونه میرسم بجای اینکه تو و مامان شرمنده باشین داری گذشته رو ب رخم میکشی؟ مگه پدرای مردم نمیکنن ک تو داری منتم میکنی؟ ولی خدا میدونه ک هیچ کلاسی نرفتم و حتی مشاوره ام در حد 5 جلسه فقط همون سال اول رفتم. خیلی دلمو شکوند. حرفا هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره. نمیدونم چی نثار خانواده داغونم کنم ولی از ته قلبم بخاطر شرایطی ک هستم اونارو مقصر میدونم. حتی الانشم نمیخوان ک من درس بخونم و همین بابام ب هزاران روش اذیت روحیم میکنه. واقعا اینکه ادم ب خودش انگیزه بده ک حرکت کنه تا ی جایی مفیده و تو باید خانواده همراهی داشته باشی تا کمکت کنن. انوقت من هی از تو گودال افسردگی درمیام و دوباره میوفتم تو چاه افسردگی. نمیدونم افسردگی ایندفعه چقدر طول میکشه ولی از این وضعیت متنفرم...

+ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱| 8:44|| |