امروز خیلی ناراحتم.حالا واژه خیلی شاید یکم زیاد باشه.ولی ناراحتم.دیروز یکی از بچه ها داشت صحبت میکرد ک من رفتم با فلان استاد صحبت کردم برا اینکه کارموزی منو قبول کنه.منم پرسیدم از الان یکم زود نیست؟گفت چندتا از بچه ها دست ب کار شدن و رفتن با استادا صحبت کردن.منم با یکی از بچه ها ک یخورده بیشتر دوستم گفتم تو ک فردا داری میری دفتر استاد فلانی(همون استاد محبوبم) برو صحبت ک اگه جای خالی داره من و تو رو قبول کنه.اونم گفت اوکیه.امروز ازش پرسیدم ک گفتی؟گفت 2 ساعت و نیم کارم با استاد طول کشید و نشد ک بگم.منم گفتم باشه.ی ربع دیگه گفت البته اخرش بهش گفتم و اقای فلانی هم باهام بود و یکی دیگه از بچه های کلاس با استاد از قبل صحبت کرده بود و برا همین فقط یک ظرفیت داشت ک اصلا نشد برا تو صحبت کنم.منم گفتم باشه من با استاد دیگه ای برمیدارم مشکلی نیست.بعد ک رفتم اتاق مدیر گروه ک اسممو یادداشت کنه دیدم بعدش این با همون اقای فلانی تشریف اورده ک اسمشو برای کاراموزی با استاد محبوبم یادداشت کنه.خب خیلی مسخره و اب زیر کاهانه بود رفتارش.میتونست از اول بگه من و اقای فلانی میخواییم با اون استاد برداریم.یکی از بچه ها میگفت ک این خیلی مارموزه من قبول نمیکردم.امروز برام درس شد ک راحت ب هرکی اعتماد نکنم و طرفمو بشناسم.گرچه ادامای اینطوری احتمالا قراره زیاد سر راهم سبز بشن ولی امیدوارم دست از این عادت مسخره ک زود ب همه اعتماد میکنم بردارم ک بعدا ک ی رفتار اینطوری از یکی دیدم ناراحت نشم.

+ سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱| 17:44|| |