امروز دیدم یکی از بچه ها ک یکم باهم دوستیم خیلی داغون اومده و زیر چشماش سیاهه و مامانشم همراهشه.منم با یکی از همکلاسیا داشتیم از دانشگاه میرفتیم بیرون و این همکلاسیمم هم اتاقی همین دوستمه.بعد بغلش کردم و گفتم چطوری گفت کل دیشب رو هم اتاقیاش نزاشتن بخوابه و الان مامانشو اورده ک ب قضیه رسیدگی کنه.بعدش رفتم پیش همکلاسیم و قضیه رو ازش پرسیدم و اونم گفت این یه تنه همه مارو به ستوه اورده و دیشب بخاطر باز کردن در بد خواب شد و بیدار شد گریه کنان ز زد به مامانش و تا 3ونیم صبح نزاشت هیچکدوم ما بخابیم.کلی درباره اش حرف زدیم و دیدم آدما اصلا قابل شناختن نیستن و هرچی جلوتر میریم بیشتر به این نتیجه میرسم ک دوست دارم تنها باشم.

نزدیک یک ساعت جلوی دانشگاه صحبت کردیم و بعد خدافزی رفتم کتابفروشی و با 50 تومن پول 2 تا کتاب خریدم.یکی از کامو و یکی ام از انتشارات حرفه درباره زندگی کاوه گلستان.خیلی دوستشون دارم.تازه یه کتاب مورد علاقه ام از بین کتابای اونجا پیدا کردم و فقط خدا خدا میکنم تا شنبه کسی نره سراغش.حس میکنم اون کتاب، خود منه.کتاب درباره عکاسیه و اسمش درباره نگریستنه.چیزی که واقعا منه.میدونم ک دوست دارم ی جا بشینم و فقط ادما رو ببینم.این کتابم همچین فرمیه.خوشحالم ک پیداش کردم.

امتحان 3 شنبه از توش تا الان 3 تا غلط دراومده و امیدوارم استاد بخاطر سوالای احمقانه ای ک ازش تا الان پرسیدم بهم رحم کنه و یه نمره خوب بهم بده.یکشنبه ام ی امتحان سخت دیگه دارم -__-

+ چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱| 21:17|| |