دیشب تا ساعت یک و نیم صبح داشتم گزارشکار مینوشتم و حقیقتا چشمام داشت درمیومد.ساعت 6ونیم صبح بیدار شدم و اماده شدم برم دانشگاه و ساعت 8ونیم رسیدم دانشگاهوبعد رفتم نمودارا و دیتا ها رو پرینت کردم و گزارشکار رو منگنه کردم و تئوری رو خوندم تا ساعت 10 ک ازمایشگاه شروع شد.بعدش میخواستم روی مس نیتریک اسید بریزیم و چون گاز متصاعد میشد باید از هود استفاده میکردیم اما اینقدر هود داغون بود ک نمیشد ازش استفاده کرد برا همین رفتیم آزمایشگاه پایین و کارمونو انجام دادیم.بعدش استاد اومد کنار میزمون و از ما سوال پرسید و منم یکی از سوالاشو جواب دادم و بهم گفت آفرین جوابشو از کجا میدونی؟منم گفتم الان دارین مسخره میکنین یا واقعا تعریف میکنین؟گفت نه واقعا خیلی خوبه.نمیدونم چرا حس کردم داره مسخره میکنه درحالی ک اصلا همچین ادمی نیست و اگه کارت درست باشه تحسینت میکنه.نیم ساعت بعدشم ازمایشگاه آلی داشتم و آسپرین سنتز کردیم.بعد از اینکه برگشتمم موقعی ک داشتم از خط عابر رد میشدیم نزدیک بود ماشین بهم بزنه و خانومه سرشو از ماشین اورد بیرون ک چرا مثل خر سرتو میندازی پایین و رد میشی و مگه نمیبینی دارم میام.خلاصه خیلی خسته ام(تازه گزارشکار فردا هم بخشاییش با من افتاد در حالی ک قرار بود همگروهیم همشو بنویسه-_-)

+ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱| 20:39|| |