امروز بخاطر یک کلاس مجبور شدم برم دانشگاه.دست بر قضا با همون استادی داشتم ک دو ترم پیش و حتی ترم دوم در حد مرگ ازش وحشت دارم.دقیقا نمیشه گفت از خودش میترسم،از اینکه خیلیا رو میندازه و دائم میخاد مچتو بگیره ک ببینه فهمیدی یا ن میترسم.کلاس ساعت 8 شروع میشد و منم مجبرو شدم ساعت 6:20 بیدار بشم تا بتونم تا ساعت 7:30 برسم دانشگاه.دوتا از بچه هایی ک از استانای دیگه بودن زودتر از من دم در ساختمون بودن و باهام سلام و احوال پرسی کردن.سرکلاسم یک 45 مینی به اشنایی و اینکه مجازی چطور بود و اینا سپری شد و نیم ساعت هم به سوال پرسیدن درباره درسای ترمای قبل.متاسفانه برای 2 از سوالا دستمو بلند کردم و بعدش یجوری سوال پیچم کرد ک دیگه نتونستم جواب بدم و لال شدم :/ تا ساعت ها بعد کلاس ب خودم بدوبیراه گفتم ک چرا جواب دادم و اصلا مگه از من پرسیده بود...بعدشم اومدم خونه و باوجود اینکه فوق العاده خسته بودم مجبور شدم هم ناهار خودمو بپزم و هم ناهاز بابا و هم ناهار ماه رو.باید بگم تو خونه ما هیچ اجماعی در غذا خوردن نیست و حتی اگر بخواییم برنج هم بخوریم طرز پختش برای هرکدوممون فرق داره.تا اخر هفته کلاس ندارم و میتونم تا لنگ ظهر(نهایت تا 9:30)بخوابم و از باقی تعطیلات لذت ببرم :)

+ یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱| 23:59|| |