این چندروزه واقعا از همه کارام عقب موندم.کارای خونه اونقدر زیاده ک وقت نمیکنم با ماه حرف بزنم.دیروز از ساعت 5 تا هفت و نیم توی اشپزخونه بودم و وقتی کارم تموم شد از کمردرد داشتم بالا میاوردم.هرچی زمان میگذره بیشتر به این عقیده دوره دبیرستانم ایمان میارم که زندگی خانوادگی با پیشرفت منافات داره.واقعا چرا من باید تو این خانواده بمونم؟چون نه عرضه جداشدن دارم نه پولشو.ولی اگه یه روزی برسه مطمئنم بدون تردید ازشون جدا میشم.