امروز جزو بدترین روزای عمرم بود.بعد ناهار بابا از پله ها افتاد و من بردمش درمانگاه.اونجا یه خانومی بود که هر 10 مین یه بار بالا میورد و من حتی از صداش داشتم بالا میوردم.بعدش اومدم رفتم نونوایی.بعدم 3 تا غذا پختم.امروز حتی نتونستم به خودمم فکر کنم.

+ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱| 21:25|| |