اگر عین انسان های نخستین بهم حمله نمیکنید میخوام یچزی تعریف کنم. دیروز توپ پسرای همسابه افتاد توی حیاط. ساعت 12 ظهر. تایم خواب توی خونه ما اصلا منظم نیست. یکی ساعت 10 شب، یکی یک صبح، یکی هفت صبح و بابت این موضوع بارها به باباشون گفتیم ک این تحفه ها رو ببر زمین بازی و مراعات کن. دیروز اومدن در زدن و منم در رو باز نکردم. امروز صبح بعد پیاده روی خوابیده بودم که با صدای در بیدار شدم. دیدم با مامان بزرگشون اومده بودن و منم ناچار در رو باز کردم. میخواستم یک هفته توپ رو مصادره کنم و بابا بره به باباشون پس بده. وقتی در رو باز کردم برادر کوچیکه فقط اومده بود. توی قیافه این بچه هیچ نشانه ای از هوش نیست. براش کلی صحبت کردم و خواستم به صحبت هایی ک از قبل بابام به باباشون کرده بود، پایبند باشن و مراعات کنن. توپ دادن همانا و ساعت 12 ظهر باز بازی کردنشون همانا :/ اخه بیشعور حداقل یک روز وایسا. باز خانمی کردم و چیزی نگفتم. دیدم ساعت 2 ظهر باز دارن عربده میکشن. با خونی که جلوی چشمام رو گرفته بود رفتم و صداشون کردم. گفتم یکبار دیگه توپ بیافته توی این خیاط پاره میکنمش :))) مگه من به توی چلمن شفته نگفتم مراعات کن؟ سرظهر بازی کردنت چیه؟ و جمع کردن و رفتن. حالا کمین کردم که صداشون دربیاد. مدرسه هاشون ک باز بشه ی گله بچه رو میارن توی حیاط و میکننش زمین فوتبال. خدا لعنت کنه کسی ک این فوتبال رو اختراع کرد. این بچه ها باید برن رزمی با این حجم خشم و عربده.

+ شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵| 16:52|| |