نمیدونم قبلا درباره دوست قدیمیم که دبیرستان خیلی رقیق بودیم نوشته بودم یا نه. فکر کنم دی ماه که پدرش فوت کرده بود درباره اش نوشته بودم. فروردین بهم پیام داد و جویای احوالم شد. پرسید دانشگاه رفتی بلاخره و سرکار چطور و ازدواج و فلان :/ بعد بهم گفت هر وقت اومدم به خونه بابا سر بزنم حتما میام دیدنت. این مدت قطعا اومده ولی من پیامی ازش نگرفتم. راستش خودمم حالشو ندارم. دو ماه پیش به ماه گفته نامزد کرده. ماه بهم گفت ولی من بهش تبریک نگفتم. واقعا از من بپذیرید که آدم کیوتی نیستم. فکر میکنم بخاطر این اخلاقام خیلی منفورم ولی بدرک :)) یادمه جوان از امیرفضلی توی خندوانه پرسیده بود که چرا ارتباطت با عطاران و اقاخانی رو حفظ نکردی؟ یا اینکه تو اصولا ادمی هستی که ارتباطاتت رو نصفه رها میکنی و امیرفضلی در جواب گفت مثلا نمیشه زنگ بزنم به طرف و از خواب بیدارش کنم و بگم اگر کاری داری بده منم بازی کنم. حالا این نقل صحیحی نیست چون خیلی وقته از دیدن اون برنامه میگذره اما بنظرم به موضع من کمی مربوطه. ارتباطای منم همیشه وسط راه قطع میشه. مثلا اخرین باری که با جی حرف زدم، حس کردم دیگه نمیتونم باهاش ارتباط داشته باشم. اصلاااا. و این آخرین و تنها ترین انسان در دایره دوستانم بود. با قطع ارتباطم با جی عملااا دیگه دور و اطرافتم خلوت و برهوت میشه. مثلا چطور با کسی اینقدر صمیمی میشید که هر روز باهم حرف میزنید، استیکر میفرستید، ویس و ویدیو مسیج میفرستید و خسته نمیشید؟ نمیدونم.