امروز با جنگل خداحافظی کردم. شلوغ تر از روزای دیگه بود. پل ها پر از آب بودند و پرنده ها میخوندن. نور آفتاب از بین درختای خشکیده میخورد توی صورتم. نمیدونم دوباره کی میبینمت اما با خودم یادگاری آوردم. چندتا سنگ از توی رودخونه برداشتم. وقتی رسیدم به رودخونه شروع کردم به زمزمه آهنگ. دفعه پیش که با بابا رفته بودم میخوندم: منم آن ابر آزاد...نه خوشحال، نه گریان.... تو میدونی که ابر رهگذر بارون نداره... بابا جلوتر بود و منم بلندتر از زمزمه میخوندمش. چهارتا تحریرم انداختم تنگش و خیلی چسبیده بود :))) امروز اما شروع کردم به خوندن این تیکه: تو میگی نامه نوشتی، نرسیده... از تو یک اسم و نشون هیچکی ندیده... منم امشب واسه تو نامه نوشتم... اما اشکام همه رو نامه چکیده... امروز زمزمه کردم. خیلی آهسته. امروز کوتاه تر کنار آب نشستم و سنگ ها رو تماشا کردم و آواز خوندم. ماه میگه خوب میخونی اما انگار صدای خودت رو پیدا نکردی. ولی چه سنگ های زیبایی بود :) و هرکدوم سرگذشتی دارن که نمی‌دونیم. برای یکی از اونها توی ذهنم داستانی ساختم.

+ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴| 14:17|| |