در ایام شوم نت ملی، تنها کار مفیدم خوندن یک مجله از طاقچه بود. با تخفیف ۵۰ درصدی که برنده شده بودم خریده بودمش و یادم نبود. هر فصل از مجله به یک داستان میپردازه و ناداستان هایی در اون شماره جمع میکنه که جالب توجه هستند. من متوجه این موضوع نبودم و مثل همیشه، از جلد قضاوت کردم و خریدم. جلد مجله دیواری تماما قرمز آتشین بود که نظرم رو جلب کرده بود. فصلی که من خریدم درباره خونه بود. هیچوقت فکر نمیکردم بشه از چندین زاویه به موضوع خونه نگاه کرد. از بین ناداستان های آن فصل، بیشترین بخشی که نظرم رو جلب کرد، خاطرات کسایی بود که توی جنگ مجبور شده بودن خونه های خودشون توی خرمشهر رو رها کنند. هرکدوم با اینکه بیشتر از ۲۵ سال از اون قضیه میگذشت اما جزئیات خونه رو به خاطر داشت. همه راویان وقتی به شهر برگشته بودند هیچ اثری از خونه‌شون پیدا نکردند. حتی یکی میگفت توی حیاطم درخت بود و با خودم فکر میکردم حتما از روی درخت میتونم خونه رو پیدا کنم. اما همه خونه ها با خاک یکسان شده بودند و هیچ اثری ازشون نبود. خیلی غم انگیزه. فقط خونه یک نفر از اونها باقی مونده بود و اون هم به خاطر اینکه پایگاه عراقی ها شده بود. همه میگفتن ما فقط با لباس تنمون رفتیم و هیچی نبردیم. چون نمیخواستیم فکر کنن که داریم فرار میکنیم. اما اونا دیگه به خونه هاشون برنگشتن. همه ما دلبستگی داریم. این موضوع اونقدر ناراحت کننده است که آدم حتی دوست نداره خودش رو جای اونها بزاره.

پ.ن۱: قبل این قضایا یک کانال زدم که محتوای تصویری و یا صوتی که نمیشه اینجا گذاشت رو اونجا آپلود کنم. شاید دوباره ب این ایده فکر کردم و شروعش کردم.

پ.ن۲: بزارید حداقل یکجا هم شده، هرچی به ذهنمون اومد بگیم و قضاوت نکنیم.

+ جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴| 14:58|| |