جمعه هفته پیش به جی زنگ زدم و یک ساعت و نیم صحبت کردیم. البته چیز خاصی نگفتیم و اون چیزایی ک میخواستم قبلش براش تعریف کنمم نگفتم. گفت میخواد ارشد MBA شرکت کنه. بعد داشت تعریف میکرد ک رفتم ویدیوهای ریاضی عمومی خریدم یک و دویست. بهش گفتم انسان دانا من خودم هک شده بینش رو داشتم چرا بهم نگفتی برات بفرستم خب. اونم سوخت ک چرا الکی پول داد :)))) بعدش گفتم دیگ چیا میخوای بگو شاید داشته باشم خرج نکنی. دوتا کتاب زبان، سه جلد زبان زیر ذره بین و ویدیو های زبان عمومی و ریاضی عمومی یک و دو رو براش فرستادم. گفتم کجا دوست داری قبول شی؟ گفت مازندران یا گیلان. جی کارشناسی زیست گیاهی داره. قبلا ارشد هنر هم داده بود و میخواست صنایع دستی بره ولی نشد. براش خوشحالم ک جسارت تغییر رو داره. نمیدونم اگر من بخوام راهم رو عوض کنم کدوم طرفی میرم. مثلا میرم سراغ ادبیات یا نه میرم سراغ نجوم و اختر فیزیک. بعد هم اون درباره سریال صحبت کرد و من هم درباره مستند. میدونی خیلی عجیبه ک با دوستت بعد مدت ها حرف بزنی و بعد درباره پدیده های کیهانی و بُعد چهارم صحبت کنی و اون هم گوش بده :)))) جی بچه خوبیه ک تا الان من رو تحمل کرده :))) و تا حالا کمتر پیش اومده ک درباره دغدغه های شخصی و اوضاع خانوادگی صحبت کنیم. از جانب خودم ک میدونم وضع خسته کننده ای دارم و بنظر میاد اینکه هردفعه بخوام باهاش درباره وضع خونه صحبت کنم هم خودمو خسته میکنم هم اون رو. پس سعی میکنم اون تایم درباره چیزایی که دوست دارم صحبت کنم.

+ جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴| 14:42|| |