دیروز حالم اصلا خوب نبود. تب داشتم و کمی هم دلپیچه. نمیدونم شاید شیر روز قبل اذیتم کرد یا شاید ی چیزیم هست. صبح هم تب داشتم اما فعلا خوبم.دیشب توپ بچه ها افتاده بود توی حیاط. اومدن چندباری در زدن و هوار کشیدن. منم حالم خوب نبود و از صدای بازیشون اذیت میشدم. ۲۰ دقیقه گذشت و دیدم هنوز نرفتن. بلاخره از بالای پنجره جواب دادم. توپشون رو دادم و ازشون خواستم تا ۹ شب دیگه تموم کنن چون حالم خوب نیست و میخوام استراحت کنم. امااا ن تنها تا ۱۰ و نیم شب بی وقفه توی حیاط بازی کردن بلکه ۲ ساعتم صبح از خجالت ما دراومدن و فهمیدم اینا زبون خوش حالیشون نمیشه :))))

+ پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴| 14:3|| |