امروز داشتم پیاده روی میکردم که همون خانمه رو دیدم و بهش سلام کردم. کلا فقط اینو میشناسم و هر وقت ببینمش سلام و خسته نباشی میگم بهش. داشتم میومدم دیدم انگار یکم ناخوشه. دیدم میگه جلوتر تصادف شده و اون لحظه رو دیده و بخاطر همین حالش یکم بده. من بیست دقیقه دیگه از مسیرم مونده بود وگرنه همراهیش میکردم. ملوتر که رفتم دیدم چندتا ماشین پلیس وایستاده. یک موتور که دورش علف جمع شده گوشه جاده افتاده و یک آقا نشسته و داره گریه میکنه. ترک موتور بچه کوچیکش بود و وقتی کنترل موتور تز دستش در میره بچه از موتور میوفته و درجا فوت میکنه. حتی دمپای بچه هم توی جاده افتاده بود. بقیه مسیر رفت و کل مسیر برگشت حالم گرفته بود. کاش باهمون خانم از وسط راه برمیگشتم و این صحنه رو نمیدیدم.

+ یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴| 14:50|| |