دیروز غروب زنگ زد ک مامان حالش بد شده بردیمش بیمارستان ب بابا بگو خودشو برسونه. اولش افت فشار بود ولی بعدش دوبار خون بالا اورد. بردنش بخش مراقبت های ویژه. بعدشم پدر شاهکارمون با دکتره و پرستارا دعوا افتاده ک چرا اینطوری شده؟ حالا اون بدبختا هی بگن بخاطر مشکل کبدشه ب ما مربوط نیست اصلا نمیفهمه. بعدشم با خاله افتاده دعوا ک شما خوب ب زنم نرسیدین ک اینطوری شده. خب خر خدا خودت فکر نمیکنی ک درقبال زنت مسئولی ن بقیه؟ هیچ وقتتت گردن نمیگیره ک مقصره. تقصیر خودشم نیستا تقصیر تربیت غلطشه. چون ت و13 سالگی باباش مرد برا همین لوس بارش اوردن. همیشه مامانبزرگم هواشو داشته و برا همین اینقدر بی مسئولیته. خلاصه شب مامانو بستری کردن همونجا و امروز بردن مری شو بخیه بزنن ک دیگه خونریزی نکنه. حالا این وسط زن همسایه ک از قضا دیشب با مامان تو همون مراقبت های ویژه بستری بوده امروز صبح فوت کرده و اینجا حسابی صدای قران و شیون دخترشه. خدایا چرا هرچی بدبختیه باید بیاد سراغ من؟ همه دم عید فکر خرید و سفرن اونوقت من باید دست ب دعا باشم ک چیزی نشه و حداقل بتونم تو عید درس بخونم. واقعا خسته ام از این وضعیت نکبتی...

+ شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱| 12:40|| |