بعضی وقتا فکر میکنی هرچی بدبختیه برای توعه.دنیا داره حسابی از دماغت درمیاره.تک و تنها وسط اقیانوس بیچارگی وایستادی و هیچکی نیست ک نجاتت بده.همه با کشتی رد میشن و صداتو نمیشنون.خلاصه هرچی عذاب و درد و رنجه مال تو یه نفره.امروز وقتی بیدار شدم و دیدم هوا ابریه با خودم عهد کردم که امروز نباید شاد باشی.اصلا چه دلیلی برای شادی هست؟میخای ادای ادمای مثبت اندیش رو دربیاری و بگی 100 دلیل ریز و درشت برای شادیت هست؟خلاصه که از همون اول صبح با خودم کنار اومدم ک امروز روز من نیست و باید اخمام درهم باشه.خب تا همین چند دقیقه پیش هم شرایط همین بود تا اینکه یه پست خوندم.یه خانواده با چهارتا بچه که یکیشون معلوله و دختری که از این شرایط ناراضی بود.آرزو میکرد کاش باباش تصادف میکرد.ی لحظه خودمو فراموش کردم.اینکه چقدر توی این چند ماه عذاب کشیدم و فراموش کردم.این سختیا شاید بلاخره ی روزکمتر شه ولی من هیجوقت جای اون دختر نبودم.نمیدونم چی میکشه ولی یه لحظه دلم خواست برم و بغلش کنم.رو موهاش دست بکشم.بعد بهش بگم اگه دوست داری گریه کن.میدونم منم حق دارم از زندگیم شاکی و ناراحت باشم ولی توی دنیا میتونست اتفاقای خیلی بدتری برام بیوفته و شاید جای خیلی بدتری از اینجا ک بودم باشم.کاش زندگی باهامون مهربون تر بود...