چند ماه پیش از کانال تلگرام النا یک ویسی رو شنیدم، و همیشه وسط دست و پا زدنم یاد اون میافتم. میگفت همیشه تمام تلاشتون رو بکنید. حتی اگر شرایط تاریک و بد باشه. ممکنه یه وقتی یه پنجره ای براتون باز بشه و شما بواسطه اون تلاش بتونید بزنید بیرون. از این موقعیتا توی زندگیم بوده. میفهمم چجوریه. من همیشه نشستم و گفتم ای بابا اینهمه سیاهی چیکار میشه کرد اصلا؟ شاید یکسال بعدش موقعیتی پیش اومد ک اگر تلاشم رو کرده بودم همه چیز عوض میشد. و حالا میرسیم به اون سکانس از فیلم "بیل را بکش". همونجا که کیدو رو زنده زنده توی تابوت گذاشتن و زیر خاک با یه چراغ قوه تنها گذاشتن. منطقا باید تسلیم میشد تا همه چی تموم بشه. ولی اینقدر به سقف تابوت کوبید تا بلاخره از اونجا اومد بیرون. وقتی اون ویس رو شنیدم این سکانس توی ذهنم تداعی شد. فعلا با تلگرام قهرم. اما میخوام اون سکانس رو جدا کنم و بزارم توی کانال باشه. یک سکانس دیگه که بعدا به یاد آوردمش برای فیلم "رستگاری در شاوشنگ" بود. همون لحظه که اندی از کانال فاضلاب، توی اون شب بارونی فرار کرد. وقتی رئیس زندان به سلولش رفت و اون دریچه کنده شده رو پیدا کرد و مات موند رو به یاد بیارید. این سکانس ها برای من نمود بیرونی این صحبت بود. خیلی وقته که توی ذهنم وُل میخوردن و دوست داشتم بنویسم و درباره اش صحبت کنم. البته که جای صحبت داره بازم ولی من همینقدر بلدم :)