اولین تجربه ام از غیب شدن آدمها به سوم دبیرستانم برمیگرده. توی مغازه نوشت افزاری که سر کوچه مدرسه ما بود یه دختر 20 و خورده ای ساله کار میکرد که اسمش نازنین بود. بیشتر با ماه دوست بود اما منم میشناختمش و هر وقت میرفتم باهام گرم میگرفت. تا اینکه دیدم یه روز یکی دیگه جای اون وایستاده. وقتی از صاحب مغازه پرسیدیم گفت ازدواج کرده و از این شهر رفته. خیلی عجیب بود برام. فکر کنید چهارشنبه دیدیمش و حرف زدیم و حالا شنبه غیب شده! ماه چند باری ازش شماره تلفن خواست ولی اون همیشه میپیچوندش. ماه میگفت دوست پسر زیاد داشت و بخاطر همین گذاشت و رفت کلا. الان تنها چیزی که ازش یادمه یک دختر سبزه و لاغر بود. همین. از اون به بعد تک و توک شاهد ناپدید شدن آدما بودم. تا اینکه دیروز یاد یک سکانسی از فیلم رستگاری در شاوشنک افتادم. یادم اومد من اولین بار این سکانس رو توی پین یکی از کانالا دیدم. کانال برای یکی از وبلاگ نویسا بود ولی یادم نمیومد چجوری پیداش کرده بودم. بعد از چند ساعت با سرچ کردن بلاخره کانال رو پیدا کردم. دیدم چند سالی میشه غیب شده و دیگه نمی نویسه. آدرس پیج اینستاش که برای آنلاین شاپش بود رو چک کردم و دیدم هنوز فعاله :) همه یه جایی می رسن ک میخوان دیگه نباشن. یک نقل نه چندان دقیق از بوکوفسکی که میگفت: دلم میخواد برم 5 سال بخوابم و کسی رو نبینم ولی این آدما نمیزارن. از شما چه پنهون، منم از این فکرا زیاد میکنم.

+ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵| 9:31|| |